محمد نبهان

مجموعه دست نوشته های شخصی محمد نبهان

محمد نبهان

مجموعه دست نوشته های شخصی محمد نبهان

محمد نبهان

آنان که خدا را می جویند ، او را می ستایند و درحالی که او را می جویند ، می یابندش و در همان حال که او را می یابند ، می ستایندش !

" آگوستین قدیس - اعترافات "

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

نویسندگان

۱۵ مطلب با موضوع «داستانک ها» ثبت شده است

شیخ ابوعلی  ..


از روی صندلی بلند شد  دست اش را در جیب اش برد و سپس پاکت سیگار قرمز رنگ اش را بیرون آورد ، انتهای پاکت را با کف دست اش چند باری زد و سیگاری از آن بیرون آورد و بر روی لب اش قرار داد و روشن اش کرد .

چند قدم این ور و آن ور رفت ، اما اضطراب تمام وجود اش را فرا گرفته بود و نمی توانست یکجا بایستد ، دائما دستمال را بر پیشانی اش می مالید و چهره خیس اش را با آن خشک می کرد ، 

فهد گفت : چرا اینقدر خودت را ناراحت می کنی اگر شیخ ابو علی قبول نکنه که " تیر اندازی " را از مراسم فاتحه حذف کنه ، تو مسئول نیستی ؟!

سمیح سیگارش را از روی لبانش برداشت و فریاد کشید .. " ما به توافق رسیده بودیم بهترین فرصت بود که کار را تمام می کردیم .. اما نشد .. "

دوباره سیگارش را در میان دو لب اش قرار داد و هر چند لحظه یک بار ، توده سیاه و خاکستری را روانه فضای اتاق می کرد ، صالح وارد اتاق شد با چهره های مغلوب سمیح و فهد روبه رو شد ، گفت بچه ها چیه ناراحتید ?

 ما که از اول می دونستیم هر تغییری ، زمان می بره ، پس نیازی نیست که خودمونو اذیت کنیم .. بریم که جنازه رو آوردن ..

فهد گفت : صالح ما خیلی برای این قضیه وقت گذاشتیم اما راستشو بخوای شیخ ابوعلی وفای به عهد نکرد و جلوی تیراندازی رو نگرفت .. 

سمیح نیش خندی زد و گفت : بعدش هم اگر دلیل این نقض عهد رو ازش بپرسیم میگه من که نمی تونم همه رو کنترل کنم .. پیش میاد ان شا الله دفعه بعد .. 


صالح گفت : فهد تو واقعا به دنبال تغییری ? 

فهد با بُهت و تعجب جواب داد : صالح این چه حرفیه میزنی قطعا همینطوره .. 

صالح : پس از خودت شروع کن .. همه چیزو اول از خودت شروع کن .. 


فهد گفت : صالح حالت خوبه ? تو می دونی من سلاح ندارم و به هیچ وجه دست به سلاح نخواهم شد این کافی نیست ?

صالح : اون سیگار رو کنار بذار .. می تونی ?


سمیح : صالح منطقی باش اخه چه ربطی داره به سیگار .. 

صالح : خیلی هم مرتبطه .. اول خودمونو باید اصلاح کنیم اول نواقص مان را باید از بین ببریم تا بتونیم تاثیر گذار باشیم .. انسان بی اراده هرگز نمی تونه بر اذهان عمومی تاثیر خودشو داشته باشه .. 

اول باید خودمونو گوش مالی بدیم .. اول خودمان ..


صالح چند قدم بیشتر جلو آمد و دستش را بر شانه سمیح گذاشت و با لحن آرامی به او گفت : اول اون چیزهایی رو باید تغییر بدیم که قابل تغییرن و ما درش نقش مستقیم داریم ، به ما بستگی داره ، فکر می کنم کمی عجله کردیم ، خودمان را فراموش کردیم سمیح جان .. !


سمیح سیگارش را روی زمین انداخت و با کف کفشش آن را له کرد و گفت : حرف حساب جواب نداره .. همه گی از اتاق خارج شدن اما در نیمه راه سمیح به سرعت برگشت .. 

صالح فریاد زد : سمیح کجا .. !!!

 ناگهان با چهره خندان سمیح روبه رو شد ، او دست اش را بالا برد و گفت : این .. !

پوکه سیگاری که چند لحظه پیش کف اتاق انداخته بود را با خودش آورد که درون سطل زباله بیندازد .. 

فهد لبخندی زد و گفت : تغییر یعنی توجه به درست انجام دادن همین مسائل کوچک و بی اهمیت .. احسنت سمیح ..


ناگهان سمفونی " القاشوش - الحریة " مالک الجندلی در فضا دمیده شد ، همه مدهوش موسیقی عجیب آن شدند گویی حال و روز آنان در این لحظه را به خوبی روایت می کرد ، صالح دوست نداشت آن فضای خاص را برهم زند اما بالاخره  ، گوشی موبایل خود را برداشت و با نگاهی بهت برانگیز گفت : شیخ ابوعلیه بچه ها .. شیخ ابوعلی ..

سمیح گفت : جواب بده ببینیم چیزی هم برای گفتن دارد .. !

 

صالح گوشی را برداشت و بعد از سلام تنها سکوت کرد .. بعد از سکوت چند دقیقه ای دیگر آرام و قرار نداشت و از فضای اتاق دور شد همه ، حرکت های دست او را می دیدند و کسی نمی دانست چرا صالح تنها با لبخند پاسخ شیخ ابو علی را می دهد صالح دوباره به بچها نزدیک و نزدیک تر شد ، دیگر سخن نمی گفت بلکه تنها چهره اش از لبخندی پر امید آراسته شده بود پس از سکوت چند دقیقه ای صالح موبایل را بدون خداحافظی قطع کرد .. 


فهد گفت : چی شد ??

سمیح : شیخ ابوعلی چی گفت ?

صالح لبخندی زد و گفت : شیخ ابوعلی خط رو قطع کرد و گفت : شما چه بلایی می خواهید سر عشیره نازل کنید .. 


فهد : یعنی چی !! تو که چیز بدی بش نگفتی 

صالح : نه اما بش گفتم برای تغییر ، خودمان را از قلم انداخته بودیم و به جای آن توقع از دیگران را برای حل مشکلاتمان ، راه حل اصلی خود می دانستیم ، همیشه فکر می کردیم باید یکی بیاید کمک مان کند ، اما امروز فهمیدیم خودمان باید به خودمان کمک کنیم تا بتوانیم درست گام برداریم .. 

شیخ گفت : پس قضیه سلاح .. !? 

گفتم : گفتم فراموشش کن شیخ الان مسئله اصلی خودمان هستیم که منتظریم یکی بیاید مشکلاتمان را حل کند ..


شیخ به من گفت : آن وقت این جا من چکارم بچه .. !

به یکباره همه زدن زیر خنده و از اتاق خارج شدن .. 




" محمد نبهان ، 7 اکتبر 2017 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۱:۱۰
محمد نبهان

آموزش


ابو خلیل همیشه می گفت : برای آموختن بیاموز ، اما با خودت صادق باش .. ! 

 و من که نمی دانستم معنای این تناقض گویی چیست ، خنده ام می گرفت ..

اما اکنون که در فضای آموزشی مشغول به کارم فهمیده ام برای آموختن ، باید بیشتر آموزش داد و برای ندانستن ها باید کاملا با خود صادق بود تا نقص ها را بهتر شناخت و آن ها را برطرف کرد .

طارق گفت : ابو خلیل شاید می خواست اعتماد به نفسمان را زیاد کند .. وقتی به ما شنا یاد می داد می گفت : هرچی رو که امروز یادگرفتید به دیگران بیاموزید .. بعدها می فهمید آموزش ، آموختن است . 

به طارق گفتم می دانستی ابو خلیل سواد خواندن و نوشتن هم نداشت  ?

طارق : بله ، برای همین بود که خیلی زجر می کشید و با بغض می گفت : اون زمان توی اون روستای دور افتاده ما معلم نبود ، اون که سواد داشت ، اینجا نمی موند ، و اگر هم می موند اصلا وقت یاد دادن به کسی رو هم نداشت .. 

همیشه می گفت : من نتیجه عدم آموزشم .. !


" محمد نبهان , 5 فبرایر 2017 "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۵۷
محمد نبهان

رابطه

 سلام کرد و کنارم نشست ، از من پرسید ساعت چنده ؟ در جوابش گفتم هفت تمام .. سکوت کردم دوباره پرسید به نظرت هوا سرد شده ؟ جواب دادم بله کمی سرد شده .. سری تکان داد و گفت : ببخشید اون کتابی که دستتونه چیه ؟ 

خواستم جوابش را بدهم ، پیره مردی که کنارم نشسته بود یکدفعه گفت : بابا جان مگه نمی بینی خشک جوابت میده آخه این چه اصراریه .. ؟! جامعه ما همش گیر تعارف شده ، یکم رک باشید ... آمدم چیزی بگویم که دلخوری پیش نیاید که با اشاره مرد جوان عقب کشیدم ، او تبسمی کرد و چیزی نگفت ، پیره مرد ادامه داد و گفت : لابد تورو نمی شناسه یا اصلا دوست ندارد حرف بزنه ببخشید اینو می گم شاید هم از پر رویی خوشش نمی یاد ، رو به سوی مرد جوان کرد و گفت : من می دونم تو چه می خواهی دیگه این بازیا برای چیه ... 

سپس ، کتاب را از دستم کشید و به او داد و گفت : این هم تمام اون چیزیه که دنبالش بودی ... مرد جوان خندید و گفت : حالا تو چیزی کمتر از آن چیزی که می خواستم به من دادی .. همین را می خواستی ؟؟

پیره مرد با تعجب از او پرسید : چطور ؟ مگر دنبال چه چیز دیگه ای هم بودی ؟؟ آن مرد جوان پاسخ داد : کنجکاو بودم بدانم کتاب چه بود و نگاهی به آن بیندازم ، اما من دوست داشتم با ایشان هم آشنا شوم شاید این رابطه چیزی فراتر از یک کتاب را به من می داد و تو می خواستی آن را از من بگیری .. ! 

بله ساده این بود که کتاب را از او بگیرم و نگاهی بیندازم و به او پس دهم ، اما زمانی که می توانم هم از کتاب استفاده ببرم و هم از صاحب کتاب چرا در حق خودم کوتاهی کنم ؟! 


"محمد نبهان ، 29 نوامبر 2016 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۰:۴۸
محمد نبهان

#تجاوز


روبه روی خانه اش بود ، همان خرابه ها .. 

تنها به لودری نگاه می کرد که هویت اش را چنگ می زد .. آرام و با وقار بر روی صندلی اش نشست و به آن خیره شد ، از آن جا جم نمی خورد ، چیزی هم نمی گفت ، اصلا این عادت همه شده است ، همه همین کار را می کنند ،

 خبرنگار مصری پرسید : ابو حنان یک ساعته که به یه مشت خرابه چشم دوختی .. خدا صبرت بده ، خدا ان شا الله خانه نویی به تو عطا کنه .. 

ابو حنان لبخندی زد و گفت : دارم حد و اندازه های خانه ام را حفظ می کنم ، باز باید بسازمش ..

خبرنگار گفت : ابو حنان ، چت شده .. دو هفته دیگه ، این جا محله جدیدی احداث می شه .. چی می گی ابوحنان .. چی می گی ..

ابو حنان قهقه ای زد و گفت : برای همینه که این قدر دقت می کنم ، نمی خوام به اندازه یه وجب هم که شده ، در حین ساختن دوباره خانه ام به حدود کسی تجاوز کنم  .. !


" محمد نبهان ، 30 أغسطس 2016 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۴۹
محمد نبهان

#خائن 


فریاد زد ، ای خائن بی انصاف .. یعنی هموطن من بودی تو این شهر غریب ..مثلا توی مغازه من بزرگ شدی ، منو دور میزنی .. ای بی همه چیز ، .. بی اصل و نسب ..


جوانی به سرعت از روبه روی مغازه گذشت و دور شد ، چهره پیره مرد با دیدنش به شدت برافروخته شده بود ، چند دقیقه که گذشت با محو شدن اش از قاب مغازه کمی آرام تر شد ..

طارق که در گوشه ای از مغازه نشسته بود گفت : اگر کسی بتواند کاری برای هم وطنانش انجام دهد و نکند خائن است !

پیره مرد گفت : ای بابااااا اینا چی می فهمن از این حرفا ..

طارق لبخندی زد و گفت :

اگر او را متنبه می کردی ، محق بودی .. 

اما حالا که او را با این واقعیت وصف کردی.. و نتوانستی کاری بکنی .. 

پس تو هم خائنی .. !


نگاه سنگینی به طارق انداخت و گفت : مگر من پیغمبرم بچه !!

طارق : نه ، اما نسبت به هم وطنانت مسئولیت داری .. 

پیرمرد به شدت عصبانی شد و فریاد زد : چیزی برای فروش ندارم ، بفرما برو بیرون ..


" محمد نبهان ، 20 أغسطس 2016 "

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۰۴
محمد نبهان

#المثقف


سأل المعلم و هو جالس فی الصف : من هو المثقف ؟

ما کان لأحدٍ صوتا و لا همسا .. الانظار کانت تبلغ خوفا ، السئوال کان غریبا جدا .. الکل یعرف من هو المثقف لکن ما کانت بوسعهم أن یشرحوها بوضوح و یفسرونها بطلاقة لهذا طخت رؤوسهم علی الارض ..

قال المعلم و هو غاضبا علیهم : لایوجد فیکم من یعرف ؟

لا یوجد فیکم من یحس ،

لا یوجد فیکم من یرید أن یکون هو المثقف ؟

قام من مکانه و ذهب نحو المنصه ، و نظر إلی التلامیذ و قال :

لا تخافوا .. لن اعاتبکم .. قولوا ای شی ..

 أجیبونی .. لن اعاقبکم .. !

فقام احمد و صرخ بوجه المعلم بصوت عال للغایة ..

ضحکوا التلامیذ .. قال المعلم انکتموا .. 

و غضب علی احمد ، و قال : ما بک ایها الاحمق !


فتبسم احمد و قال ..


" اصرخ لتسمع نفسک ، 

     واصرخ لتعلم أنک ما زلتَ حیّاً وحیّاً ، 

             وأن الحیاة على هذه الأرض ممکنةٌ " [1]


قال المعلم أخرج من الصف و لا تتکلم بحرف ..

ابتسم و استعد للخروج ، فولی وجهه نحو الباب و قام و تمشی حتی یخرج من الصف وهو یبتسم و ینظر الی المعلم بنظرة غریبة ..

قال المعلم قف فی مکانک .. لماذا تبتسم ایها الغبی ! 

هل تری عملک مضحک .. ؟


قال احمد : أنت قلت یا حضرة المعلم

 ' لا تخافوا .. لن اعاقبکم .. ' هل نسیت ؟

و اما المثقف لا ینسی شیئاً ، یعرف إن هذا الکلام ، کله هراء و إن العقاب وراءه مدام ، فلا یوجد حل الا الصراخ ..

و بعدها یرسم البسمة فی وجهه ، لیحی الامل ، یصبر و یستمر و لا یخجل !


" محمد نبهان ، الاهواز ' 29 یونیو 2016 "

[1] #محمود_درویش


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۱۲
محمد نبهان

رد یک رؤیا ..


چیزی با من زاییده شده ، چیزی شبیه به پایان ، شبیه به هرگز ها و نباید ها ..

شوری در میان جوهر خودنویسم با من بر روی برگ های سفیدم می لغزد و نسیمی ، سحرگاهان با پلک هایم عشق بازی می کند ، بی آن که از روشنایی خبری باشد !

پیش از طلوع ، بوی قهوه ایی را که پدرم درست کرده حس می کنم و پیش از بیداری اش آن را می نوشم .. 

چند قدم با تنهایی در گیجی شب در حیاط خانه خلوت می کنم و با آن نخل همسایه که در پشت دیوار آجری پنهان شده ، به نوشیدن نگاه هایمان چند لحظه ای می نشینم ..


می دانم چیزی با من زاییده شده ، شبیه به خیال ، شبیه به آرزو ، چیزی که احساس را در من می رقصاند ، بوی ست غریب که دلتنگی هایم را بینا می کند ، می توانم تنفس اش کنم و باز دم اش را بچشم ، چیزی شبیه به باد ، 

رؤیایی برای یک فنجان قهوه تلخ در ظهر شرجی تابستان های اهواز ، در کناره های شطی مواج و سایه های نخل هایی که همان باد ، خیال اش را با خود خواهد آورد و به هیئت امید در ذهن مان می دمد ! 

ناگهان ..

 گنجشکان آمدند ، نخل سکوت کرد چیزی نگفت ، آسمان بالای سرمان خط خطی شد و شاخه های درختان به لرزش افتادند ، همه وراجی کردند و گردوخاک های تن شان را با روشنایی در میان گذاشتند جز نخل همسایه ..

صبح ، تند تند درخانه ها را یک به یک کوبید ، به در خانه ما رسید ، توجهی نکردم ، اما .. باز کوبید و کوبید .. !

صبح ، خوب می دانست ، چیزی زاییده شده ، چیزی شبیه به یک رؤیا .. و احتمالا صاحب آن هرگز نمی خواهد ، بیدار شود .. ! 

به نخل نگاهی انداخت ، چشمانش خمار بود ، مطمان شد رد رؤیا را گرفته ، از دیوار بالا رفت و از پنجره اتاق داخل شد !


" محمد نبهان ، 16 یولیو 2016 "


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۲
محمد نبهان

رسانه .. !


چند روز پیش طلال مغازه ای را در انتهای بازار کرایه کرده بود ، از کنار مغازه اش که گذشتم دیدم سخت به تمیز کاری مشغول بود سلام کردم و گفتم : 

خوب حالا چی می خوای بزنی ؟ 

طلال : کتاب فروشی ..

خنده ام گرفت ، گفتم پول کرایه مغازه رو چکار می کنی .. ؟

این بار او خنده اش گرفت و گفت : از صاحب ملک تقضا کردم بم مهلت بده و اونم قبول کرد و گفت : خوب اینم یه نوع ثوابه دیگه .. 


گفتم : طلال کسی کتاب نمی خونه ، که بخره ! 

اگرهم می بینی دونفر کتاب می خونن مطمان باش سرشون توی موبایله و حتما پی دی افی دانلود کردن و مطالعه می کنن .. 

طلال داشت مغازه رو تمیز می کرد یک لحظه بهت و تعجب چهره اش را فرا گرفت سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت .. 

احساس کردم نباید نا امیدش می کردم پشیمان شدم خواستم چیزی بگویم ، که دیدم سرش را بلند کرد و دوباره آن لبخند زیبا در چهره اش متجلی شد ، گفت : 

راست می گی ، ولی یادت رفته من و تو ارتباطات خوندیم .. 

الان تو یه رسانه ای .. 

تو رسانه منی و من رسانه توم کافیه دلت با من باشه این فرهنگ جا میفته .. 

یادت رفته ما دوستای زیادی داریم .. خیلی زیاد .. هرکدومشون یک رسانن .. 

اون هم حقیقی .. حقیقی .. !

من موفق می شم ... شک ندارم ..

شاید زیاد رؤیایی به نظر می رسید ، اما با خودم گفتم  واقعیت اینه که راست می گه ، ما هرکدام مون یه رسانه ایم یه رسانه قدرتمند ، که می توانه توجیه کنه ، پایه ریزی کنه و تغییر بده .. اصلا برای همینه که زنده ایم ..

ناگهان دست اش را بر شانه ام گذاشت و گفت چرا ساکتی : چیه نظرت برادر .. ؟

گفتم عالیه طلال ، فرهنگ باید ایجاد بشه ... باید از خودمون شروع کنیم .. لبخند زدم ..

گفت : الان وقت کاره ، نه لبخند .. !


" محمد نبهان ` 4 یونیو 2016 "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۹
محمد نبهان

آرزو ها ..

امروز از خودم پرسیدم ، آرزویم چیست ؟ ، خنده ام گرفت .. وقتی دیدم چیزی به ذهنم نمی رسد .. بله ، آرزویی نداشتم !!
یا شاید هم حوصله فکر کردنش را نداشتم ، نمی دانم ، ..
من بودم و یک پیاده روی خالی که ناگهان غبار ، چهره خیابان را فرا گرفت ، چیزی فرو ریخته بود ، سرو صدای مشاجره شدید می آمد ، آجر ها و سنگ های ریز و درشت به اطراف پرت می شد ، وارد خیابان شدم چند قدم جلو تر که رفتم ، کنار بناهای قدیمی شهرمان لودری را دیدم که در دهانش بقایای بجا مانده را یکی پس از دیگری می ج...وید ! ، آن اطراف پیره مرد نحیف عربی بلند فریاد می زد :

_ " یا ابن الادم لیش اتخرب بیوت اجدادک ، تف علیک الی ماعندک غیره ! "
( ای پسر انسان ، چرا خانه های اجدات را خراب می کنی ، تفو بر تو که غیرت نداری ! )

مرد جوان که پشت آن غول سرکش نشسته بود ، لحظه ای دست از کار کشید ، سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت :

_" خربت بیت ابوی ، صح ..
لکن من یعیش اطفالی .. انت ؟
( خانه پدرم را خراب کردم .. درست است ..
اما چه کسی می خواهد بچه هایم را روزی دهد .. تو ؟ )

پیره مرد نگاه سنگینی به او انداخت دستی تکان داد و با عصبانیت چفیه اش را از سرش بلند کرد و بر شانه اش انداخت و رفت ..

یاد سوالم افتادم .. گفتم ای کاش در اهواز هم آثار تاریخی ارزشمند بودند و همانند آثار موجود در اصفهان حفظ می شدند !
از کنار ساختمان گذشتم و از شدت ناراحتی و تاسف فراوان سری تکان دادم و از عرض خیابان عبور کردم ، راننده لودر با تشر و عصبانیت به من گفت :

ها انت اشمالک کلیت اموال ابوک .. ؟
( هان تو را چه شده نکند اموال پدرت را خورده ام .. ؟)

یاد حرف های " حنظله " ناجی العلی افتادم و به او گفتم :

اخشی ما اخشاه ان تصبح الخیانه وجه نظر .. !
( ترس من از این است که مبادا روزی خیانت ، دیدگاه قلمداد شود .. )

از لودر پیاده شد ، در را با عصبانیت فراوان محکم بست و گفت :
_ اسکت یا اخی ... اسکت .. !
( چیزی نگو ای برادر .. چیزی نگو .. )

یاد آرزوهایم افتادم ، دیدم آرزو ها هم دیگر مهم نیستند چیز های مهمی هست که باید باشند اما نیستند ..

" محمد نبهان ، 29 مایو 2016 "


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۸
محمد نبهان

زمین ..

به او گفت : آخر تو رو ، چه به مطالعه ، از کی تاحالا .. خانمی که در کنارش قدم می زد ، قهقهه ای زد و گفت : نون خشکی ها هم نون خشکی های قدیم !
آن سوی کوچه مخاطبشان را دیدم ، مردی جوان ، کنار گاری فکسنی اش بر گوشه ای از دیوار تکیه زده و در زیر سایه ی آن آرام و با وقار نشسته بود ..
عینک اش را از روی چشمانش برداشت ، لبخندی زد و گفت : فکر می کنم زیاد تر از این ها هم بشیم .. ...
دیگه فریاد " نون خشکی نون خشکی " نمی شنوید .. اون مال قدیما بود ، همون نون خشکی های قدیمی ..

عینک اش را بر چشمانش گذاشت و در کتابی که در دست اش بود آرام آرام غرق شد ..
آن دو نفر به راه خود ادامه دادند ، هر چند قدمی که جلوتر می رفتند تک نگاهی هم به عقب می انداختند و با نگاه های مبهوت از تعجب او را می دریدند تا آن که در انتهای کوچه محو شدند ..
به سوی اش رفتم به او گفتم اجازه هست کنارتون بنشینم ؟
گفت : می بینی .. وسائل پذیرایی همراهم نیست ..
خنده ام گرفت ،
گفت :
بیا بشین .. هرکجا هستم ، باشم ..
زمین مال من است !

گفتم : در تحریف شعر هم تبحر داری ؟
گفت : سهراب تیکه زمینی داشت .. بالاخره در یک جایی ، گوشه ای ، ایستاده بود که چشمش به آسمون افتاد ..
اما من چی ؟ ..
همان گوشه کوچیک ، همان جای مختصر .. همان تیکه زمین ناچیز رو هم ندارم ..

گفتم حالا چی می خونی ؟ خندید و کتابش را به سرعت به پشت ، چپ کرد تا نتوانم عنوانش را بخوانم ..
به چشمانم خیره شد و
گفت : می خواهم اون تیکه زمین رو پیدا کنم !
گفتم : مگر گم شده !
گفت : مگر نمی بینی آواره ام .. !
کجا باید بایستم ..
در کدوم نقطه ..
زیر پایم مطمان نیست .. آسمون رو نمی بینم !
می فهمی !
بله .. بله که گم شده ..
الان وقت دیدن آسمون نیست ..
وقت دیدن زمینه .. !

گفتم : حالا پیدا می شود .. ؟
گفت : با همین کتاب ها و با همین گاریم پیداش می کنم !
گفتم : چقدر طول می کشد ؟
گفت : یک نسل .. حداقل !
گفتم : آن موقع شاید زنده نباشی !
گفت : پسرم زنده است ..
شاید هم ، نوه ام !

لبخندی زد ، و آرام درگوشم گفت : بلند شو وقتم را نگیر یک ربع ، از یک ساعت مطالعه ام تلف شد ..

" محمد نبهان "
1 آوریل 2016



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۴
محمد نبهان

زبان مادری

دیروز در تاکسی  نشسته بودم ، راننده فارسی را به سختی صحبت می کرد از او پرسیدم : شما اهل کجا هستید ؟
صورت اش را به سمت من چرخاند و گفت : ترک هستم ، ترک تبریز !
گفتم آذری زبان ؟ ...
اخم کرد و گفت : ترک هستم آقا ..
به او گفتم تبریز طبیعت زیبای دارد ..
تبسمی کرد و گفت : اهواز هم شهر زیبای ست ، اما ....

پرسیدم و اما چه ؟
گفت : چرا عربی صبحت نمی کنید ؟ همه شما که عرب هستید !
گفتم : تا میهمانانی چون شما احساس غریبی نکنند ..

گفت : تو که می گویی میهمان ، میهمان هم رفتنی ست شما می مانید و خودتان ، نمی ترسید یک وقت یادتان برود که عرب هستید !

گفتم : عربی صحبت کنیم به شما بر نمی خورد ؟
اصلا متوجه می شوید ؟

گفت : چرا بر بخورد ، من میهمانم ..
تازه اگر متوجه نشوم تلاش می کنم که یاد بگیرم !
اما شما چه ، مجبورید از زبانتان فاصله بگیرید به همین سادگی ..

پی نوشت :
به مناسبت روز جهانی زبان مادری

" محمد نبهان ، 19 فوریه 2016 "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۷
محمد نبهان

برایبرای یک فنجان #قهوه 


هنوز نور در پهنه شهر رخنه نکرده بود که از خانه بیرون زدم ، پس از چند ساعت قدم زدن بی هدف ، تابلوی کافه ای در آن سوی خیابان ، توجه ام را جلب کرد ، " #قهوتی " چشمک زنان مرا به سوی خودش کشاند ، اسم عربی اش برایم جالب به نظر می رسید ، یک جوری فضای عمومی شهر ، این روزها مرا غافلگیر می کرد ، گویا زلزله فکری آمده بود .. همه می خواهند چیزی که شبیه خودشان هست باشند ، 

از عرض خیابان گذشتم ، وارد کافه شدم ، سرو صدا و همهمه شدیدی در کافه حکمفرما بود ، در گوشه ای نشستم آن طرف تر بر روی طاقچه ، قناری نارنجی رنگ زیبایی بود که بی صدا اطراف اش را می پایید ، به قفس خیره شدم قناری بیچاره هم مثل من صدایش در نمی آمد او هم  از این همه شلوغی گیج شده بود و  گه گاهی بالا پایین می پرید ..


 دستم را بلند کردم و یک فنجان قهوه طلب کردم ..

چند لحظه بعد پیش خدمت به سوی ام آمد و سرش را نزدیک گوشم آورد و به آرامی گفت : نسکافه و چای هست .. مشکلی نیست !

گفتم : حیف شد ، هوس قهوه کرده بودم

 لبخندی زد و گفت : شرمندم

 از لهجه اش مشخص بود که عرب است ، به آرامی به او گفتم :


هل سمعت هذا المقطع : 

سلمنی النادل فنجان القهوة

فنجان القهوة دوماً.. یسلمنی للصمت

والصمت.. یمل ضجیج المقهى 

( آیا این مقطع رو شنیدی : 

پیشخدمت فنجان قهوه را به من داد 

فنجان قهوه همیشه مرا به سکوت وا می دارد 

و سکوت .. از هیاهوی کافه ملول می شود )


لبخندی زد و گفت : 


والقهوة، لمن یعرفها مثلی ؛ هی أن تصنعها بیدیّک ، 

لا أن تأتیک على طبق ، لأن حامل الطبق هو حامل الکلام، 

والقهوة الأولى یفسدها الکلام الأول لأنها عذراء الصباح الصامت. 

( و قهوه برای کسی که مانند من آن را می شناسد، اینکه آن را با دستت آماده اش کنی و نه آنکه در سینی برایت آورده شود، زیرا آنکه سینی را بلند می کند، حامل سخن است و سخن، نخستین فنجان قهوه را به هم می زند زیراکه بکر و دست نخورده ی صبح ساکت است. )


زبانم بند آمد ، پرسیدم دانشجوی ادبیات #عرب هستی  ؟

لبخندی زد و گفت : نه .. ارشد شیمی ..

گفتم شیمی و #محمود_درویش !!

پرسید رشتت ادبیاته ؟ 

گفتم : نه الکترونیکم ..

 خندید و گفت : #الحمدانی و الکترونیک !! 

به من اشاره کرد که ازجام بلندشم و با صدایی آرامی گفت : یک لحظه بیا دنبالم ،  من هم به دنبال او به راه افتادم ، با هم به آن سوی خیابان رفتیم با یک دکه سیگار فروشی روبه رو شدم که دله سیاه رنگ قهوه اش را روی منقل کنار دکه کارتونی اش گذاشته بود تا آرام آرام قل بخورد ، بوی سحر انگیز قهوه تمام فضای خیابان را پر کرده بود ، او مرا به دوستش معرفی کرد جوان جالبی به نظر می رسید اسمش محمود بود ، به شوخی گفت : من سعدم اما نه اون سعد معروف و این محموده ولی فامیلش درویش نیست همه باهم خندیدیم 

محمود گفت : چشمات دارن با من حرف می زنن ، طالب قهوه ای ! گفتم : بله .. قهوه هست .. !

گفت : دله قهوه رو منقله فنجان کنارش هست اگر دیدی آمدست برای خودت بریز !

خیلی دوستانه با من برخورد کردند احساس کردم آن ها را خیلی وقته که می شناسم ، دیدم سعد و محمود درباره نظریات ارسطو و در نقطه مقابل آن مکیاولی بحث می کنند ، به محمود گفتم : چی می خونی ؟ 

کتاب ' مباحث ' مکیاولی را از روی دکه اش بلند کرد و نشانم داد کتاب را گرفتم نگاهی انداختم ، تورقی کردم ، به او گفتم : منظورم اینه که درس می خوانی ؟ 

محمود : بله ارشد ، نفت امیدیه .. ! 

گفتم تو هم که بیکاری .. از سر ناراحتی سرم را تکان دادم .

محمود دستش را زیر چانه ام گرفت سرم را بلند کرد و گفت :  برادر می دونی چرا تو چنین وضعیتی هستیم ؟ 

می دونی چرا منی که نفت می خونم دارم مضاف بر اون فلسفه مطالعه می کنم و چرا سعد ادبیات و جامع شناسی می خونه !!

 با تعجب گفتم چرا ؟ حتما علاقه دارید .. 

تبسم تلخی در چهراش نقش بست  ، کتاب را از من گرفت و نگاهی به کتاب انداخت ، سرش را بالا آورد و به چشمانم زل زد و گفت : 

اونی که باید می نوشت ننوشت .. 

اونی که باید بنویسه نمی نویسه !

اونی که باید تحلیل کنه شبا در کوچه ها پرسه می زنه .. اونایی که باید جامعه را قلقلک بدن تو خونه هاشون به ظرف شستن و نهایتا بچه داری مشغولن وقت اضافی پیداکنن فیلم ترکی می بینن !

الان چیز هایی مهم تر از نفت هست که نیست ! 

سعد سخن محمود را قطع کرد و گفت : علوم انسانی پیکره جامعه و محتوای اونو تشکیل می ده .. مشکل همین جاست ، اینجاست که باید کم کاری ها جبران بشه .. 

با تعجب به آن ها نگاه کردم و گفتم کار شما نیست متخصصان این علوم باید کار کنن ، شما باید اونا رو بیدار کنیین .. 

نگاه انها اصولی تره و قطعا قلمشان توانا تره .. 

محمود گفت : کسی که دوست داره بخوابه نمیشه جلوشو گرفت .. ما که بیداریم جورشونو می کشیم بیکباره زد زیر خنده و گفت : یادت نره وقتشم داریم ، همه بیکاریم !

گفتم : اخه همه به فکر کار جدی نیستن خصوصا تو فضای علوم انسانی ... نمیدونم شاید همه قرار نیست که فیلسوف بشن و یا روانشناس حرفه ای .. !


سعد گفت : #فلسفه خوان ، #تاریخ خوان ، #روانشناسی خوان و #جغرافی خوان و .. خوان های دیگه نمی خوایم .. توقع ما از عوام اینه که این خوان ها رو داشته باشن .. تازه میشه بشون امید داشت و اونها رو آگاه و هوشیار به حساب اورد ..

 توقع از تحصیلکرده ها این خوان ها نیست ..

 ما فیلسوف می خوایم ما روانشناس می خوایم جامعه شناس ، محلل تاریخ و تفسیر گر ، نقاد اجتماعی  و .. #روشنفکر حقیقی می خوایم .. هست ؟ 

جواب دادم نه متاسفانه .. 


محمود گفت : برادر قهوه ات سرد شد بذار برات عوضش کنم ، فنجان را گرفت و در حالی که به سمت منقل می رفت گفت : محتوا مشکل داره ..  بدنه آسیب دیده .. شاید ما بتونیم کمی قلقلکش بدیم !

در این حین در کافه باز شد صاحب کافه جلو آمد و فریاد زد سعد ... سعد تو بیرون چه غلطی می کنی  .. ! 

سعد از ما عذر خواهی کرد و به سرعت به سوی کافه دوید ..

محمود با نگرانی خاصی دویدن سعد را با چشمانش دنبال کرد من هم نگران شدم که مبادا برایش مشکلی ایجاد کرده باشم ..

پس از کمی مکث قهوه را در فنجان ریخت و به سویم آمد و

گفت : وقتی قهوه سرد میشه باید دوباره اونو جوشوند !

اما بعضیا اونو دور میریزن و با بی حوصله گی تمام دوباره فنجونو با دله گرم روی منقل پر می کنن .. 

ما معتقدیم باید وقت گذاشت ، به همه ظرفیت ها احتیاج داریم و هیچی رو هم دور نمی ریزیم !

به شوخی گفتم .. به نظرت این نگاه تاثیر گذاره .. 

محمود با حالتی از تعجب دست اش را به سوی کافه دراز کرد برگشتم ، سعد بود بله آن چیزی که نگرانش بودم اتفاق افتاده بود سعد با یک کیسه سیاه بیرون می آمد ، به طرفمان آمد نزدیک شد ..و با خنده گفت : اخراج شدم ..

 با شنیدن این حرف آنقدر شرمنده شدم که نمی توانستم سرم را بالا بگیرم ، به سمت کافه رفتم ، سعد با دستش محکم مرا چسبید و گفت کجا ...  ! 

گفتم شرمندم خطای من بود ، باید خودم درستش کنم .. 

سعد گفت : می خوای کمکم کنی کتابایی رو که نیاز نداری برام بیار .. گفتم همین .. 

گفت بله همین ... فردا شب اینجا بساط می کنم .. !

محمود دستش را بر شانه ام گذاشت و گفت : دیدی که چطور تاثیر گذاره .. !

خواستم پول قهوه را حساب کنم ، محمود گفت : بجاش کتاب بیار ، یادت باشه پنج شنبه ها اینجا جمعمون جمعه ، قهوه ، بحث های موضوعی و جدیدا بساط کتاب !

به شوخی گفتم : این همه برای یک فنجان قهوه بود ؟

سعد گفت : 

کم قال لی أطباء القلب ، وهم یدخنون :

 لا تدخِّن ولا تشرب القهوة. وکم مازحتهم :

 الحمار لا یدخن و لا یشرب القهوة ، ولا یکتب !


پزشکان قلب که خود سیگار می کشیدند چقدر به من گفتند : 

سیگار نکش و قهوه ننوش و چقدر با آنها شوخی کرده ام:

خر نه سیگار می کشد و نه قهوه می نوشد و نه می نویسد !


" محمد نبهان ، 12یونیو 2016 " 


پی نوشت : تصویر نقاشی ' #لؤی_کیالی ' یک فنجان #قهوه 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۳
محمد نبهان

به من آموخت !


زنی وارد آرایشگاه مردانه شد ، هوا گرم بود خستگی از سر و رویش می بارید نفس نفس می زد نشست بی آن که سخنی بگوید ، از کتاب هایی که در دست اش بود می توانستم حدس بزنم کارش چیست ، پس از چند لحظه ، سکوت را شکست و به سوی آرایشگر نگاهی انداخت ،

 گفت : چند کتاب برای فروش دارم نگاهی نمی اندازید .. آرایشگر با نگاه مرا نشانه رفت ..

و گفت : دوستم اهل کتاب است به او نشان دهید .. 

چند لحظه ای طول نکشید ، که دیدم هشت نه کتاب در دستانم قرار دارد ، نگاهی انداختم اما همه آن ها کتاب آشپزی و روانشناسی بود .. چیزی را پیدا نکردم که چشمم را بگیرد ..

به او گفتم : ببخشید ولی چیزی که باب طبعم باشد پیدا نکردم !

از جای اش برخواست ، لبخندی آرام بر چهره اش نقش بست ، دلسرد نشد ، تمام جزئیات چهره خندان اما خسته اش ، خبر از شخصیتی استوار می داد ..

 آرام گفت : نباید نشست ، نشستن کاری را از پیش نمی برد ، آدم موفق حرکت می کند ...

باید حرکت کرد ! 

و رفت ، به خودم که آمدم آرایشگاه را ترک کرده بود . خواستم کتابی از او بخرم اما دیگر دیر شده بود ، او در امتداد خیابان در میان ازدحام جمعیت ناپدید شد .

پشیمان شدم .. به خودم گفتم : ای کاش کمکش می کردم ! 

اما حقیقت این بود که خداوند این فرصت را از من گرفت تا جای آن ترحم سخیف ، شخصیت و شان بزرگ او ، در ذهنم جلوه گر شود  ..

بله او به من چیزی آموخت که تا به حال نیاموخته بودم ..


" محمد نبهان | 2 مارس 2016 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۵۳
محمد نبهان

کفش های من یا کفش های تو 


کفشم پاره بود و نمی توانستم درست گام بردارم ، ناگهان متوجه شدم آن فردی که جلوی من گام بر می دارد ، لنگ می زند گویا پاشنه کفشش در حال کنده شدن بود ، به او گفتم : آقای محترم ... ببخشید ..

به سوی من برگشت و گفت : بله ..

گفتم : مواظب کفشتان باشید ممکن است زمین بخورید !!

لبخندی زد و گفت : بله بله .. مراقب هستم .. خیلی ممنونم 

سپس به من پشت کرد و به حرکت خود ادامه داد که ناگهان همه چیز جلوی چشمانم سیاه شد و از شدت درد بر خود پیچیدم و فریاد زدم .. 

آن مرد به سرعت برگشت و دستم را گرفت 

زمین خورده بودم ..

به آرامی زمزمه کرد و گفت : کسی پشت سرش نبود ، بیچاره ..

به او گفتم : با منی آقا ..؟

خندید و به من نگاهی انداخت و گفت : تو چی کفش هایت پاره نبود ؟ 



" محمد نبهان " 

2ژانویه 2016

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۴ ، ۰۱:۲۹
محمد نبهان

یحیی

تند تند قدم بر می داشت در سرمای شدید آن شب از کوچه ای به کوچه ای دیگر می رفت بی آن که بداند به کدام سو می رود . بر اثر سرمای بیش از حد آن شب هر لحظه بر سرعت قدم هایش افزون تر می شد ، از پای نمی ایستاد و همچنان مصمم به جلو می رفت ، افکار مختلف در سرش غوغایی به پا کرده و احساسات مملوء از یاس در دلش حکم فرما شده بود نمی دانست بر این تن خسته ملول چگونه باید گریست و این امواج طغیان گر فکری و احسا
سی را چگونه باید مهار کرد . اصلا برایش مهم هم نبود به کدام جهت می رود و چه می خواهد بکن
د همینطور ادامه می داد ، نفس نفس زدن هایش در هوای سرد آن شب پدیدار بود و در آن سیاهی ، حباب های ابری سفیدی حولش را گرفته بود ، اما او همچنان به جلو می می رفت گویی می دانست به کجا ، 

پس از چند ساعت سرگردانی در کوچه ها ناگاه چراغ کافه ی کوچکی را از دور دید . به آن جا که رسید قبل از ورود ، دو دست خود را کنار صورت اش گرفت تا بتواند درون کافه را از پنجره بیرونی آن ببیند .. به محض آن که صورتش را جلوی پنجره بُرد ، چشم های پیره مردی را دید که سر اش را پایین
آورده و از بالای عینک مطالعه اش به او خیره شده بود .

پیره مرد لبخندی زد ، کتابش را بالا گرفت و به مطالعه اش مشغول شد .. 
مرد جوان وارد کافه شد تا استراحتی کند ، مستقیم به کنار پنجره رفت و کاملا دور از آن پیره مرد نشست . 
پیش خدمت آمد و گفت : چه میل دارید آقا ؟
مرد جوان جواب داد : یک فنجان قهوه تلخ !
موسیقی
The_Weeping_Meadow 
در حال پخش بود ، و مرد جوان خیره شده بود به پیره مرد آن سوی کافه و با خودش می گفت :
موسیقی ، کتاب و این پیره مرد ، چه سازی می نوازد برای چشمانم ! 
همینطور که این جملات را در زیر لب ضمضمه می کرد ، پیش خدمت آمد و قهوه را روی میز گذاشت ، و 
گفت : امر دیگری نیست قربان ؟
مرد جوان گفت : نه متشکرم ،
موسیقی و چهره زی
با و آرام پیره مرد آن چنان مدهوشش کرده بود که قهوه اش سرد شد ناگاه پیره مرد از آن سو ، متوجه توجه مرد جوان نسبت به خودش شد و با صدای بلند از آن سوی کافه فریاد زد 

و گفت : ای جوان تو هم مثل من بی خواب شدی ! و بر خلاف همه مردم در این سرمای وحشتناک ، شب را بیرون می گذرانی که ساز مخالف بزنی !؟ من پیره مردم پس تو چرا !
لبخندی زد و گفت : بیا اینجا بنشین کنارم ..البته اگر مایلی که غُر غُر های یک پیره مرد را تحمل کنی .. 
مرد جوان بلند شد و با قدم هایی محکم و سنگین آمد و کنار پیره مرد نشست ، پیره مرد احساس کرد که توجه جوان بیشتر متوجه کتاب اوست ، به صحبت هایش ا
دامه داد و گفت : البته نباید انکار کنم من از تنهایی بدم می آید ، کتاب رفیق خوبیست اما انسان را از تنهایی خارج نمی کند . بلکه روح او را مدتی نسبت به واقعیات تخدیر می کند ! و در این بین هم چند نکته ای حواله تفکراتش می کند که شاید تاثیر گذار هم باشد . 

مرد جوان لبخندی زد و گفت : اسم من غسان است ، اسم تو چیست پیره مرد ؟
پیره مرد با خنده ای بلند گفت : آخرین باری باشد که می گویی پیره مرد ! ، خنده اش را با تبسم پس گرفت و عینک مطالعه اش را برداشت و گفت : اسم من یحیی است !
دوست من بگذار یک مقطعی را از این کتاب را برایت بخوانم ، می خواهم نظرت را درباره این مقطع بدانم ؟ غسان گفت : بفرما بالاخره دوستی باید از یکجا شروع شود ، چ
ه چیز بهتر از یک کتاب !

یحیی عینکش را بر صورت اش گذاشت وچهره اش را در پشت کتاب پنهان کرد و با صدایی لرزان و مملوء از آرامش شروع به خواندن کرد 

" یحیی سرش به دار رفت اما از سخن اش باز پس نکشید و عیسی ناصری را که مردم او را به یک دزد ترجیح دادند ، بر کمر صلیب خویش را تا میعادگاه عروجش یک تنه ب
ا پاهای خسته و رنجورش کشید !


غسان خواندن او را قطع کرد و گفت : می خواهی دردم را تازه کنی یحیی ؟!
یحیی کتاب را پایین آورد و به او گفت : بگذار کامل کنم 
غسان گفت : خواهش می کنم من در این
اریکی شب و در این سرمای عجیب و غریب که امشب گریوان شهرمان را گرفته به اینجا آمده ام که کمی از درد هایم ، نا امیدی ام را بکاهم ، همه چیز را فراموش کنم و همه احساسات و افکارم که در دلم مثل آتش زبانه می کشد را کمی سرد کنم ! اما گویا تو می خواهی دوباره شعله درد هایم را افزون کنی ! ... اگر می دانستم خانه می ماندم ... ! 

یحیی با خنده گفت : نکنه تورا هم به دار آویختن ...
غسان : من مدتهاست که مرده ام ، تابوتم به انتظار مرگ جسدم نشسته !
یحیی خندید و گفت : نمی دانم چه بر سرا
ت آمده ، من هم که میبینی اینجا نشسته ام از تنهایی خانه به این کافه پناه آورده ام شب ها تاپاسی از آن اینجا می نشینم و با رهگذران و مشتریان این کافه البته با آنهایی که حس می کنم هم سنخیم ، گرم می گیرم و گپ و گفت گوهایی دارم و اکنون دوستان خیلی خوبی را دارم که در این کافه با آنها آشنا شده ام ..گه گاهی هم در نشست هایی که با دوستان دارم درباره ادبیات و کتاب های جدید گفت و گوهایی هم می کنیم . 

غسان گفت : یحیی من با خودم می جنگم .... با خودم .... نمی دانم از خودم و از این مردم به کجا فرار کنم !
از اول صبح که با امید از خانه خارج شدم تا حالا سرگردان این کوچه ها شده ام ... نمی دانم چه کنم ؟! ... می دانی من نویسنده ام ، مجموعه ای از نوشته هایم را منتشر کردم ولی متاسفانه استقبال خوبی نداشت و برخی از نوشته هایم را ناشران قبول نکرده اند و می گویند بازار چنین نوشته هایی را نمی خوا
هد ! 

نمی دانم باید چه کنم ؟ می دانی یحیی امروز پیش ناشری بودم و او پس از خواندن نوشته هایم گفت :
جامعه ما چنین نوشته هایی را نمی پسندد ، برو چیزی را بنویس که جامعه از آن لذت ببرد ، به او گفتم چند سالیست که برای این نوشته ها زحمت کشیده ام و واقعا برای جامع
ه ام مفید است .. 

او خندید و گفت : کار تو چیست : گفتم تنها کار من نویسندگی ست .. 
او گفت : چیزی بنویس که بوی پول بدهد ! مهم نیست که چه باشد چیزی را بنویس که جامعه ات دوست دارد ! اگر جامعه ات دوست دارد دروغ بشنود ، پس منتظر چه هستی دروغ بباف و تحویلشان بده ..
به او گفتم : من چیزی را می نویسم که بدان معتقدم ! 
او گفت : سرانجامی ندارد ... متاسفم نمی توانم کمکی به شما بکنم 
نمی دانم چرا زحمت سال ها نوشته هایم این چنین جلوی چشمانم به باد می رود ...اشکال کجاست ...در من یا در جامعه ام ؟!!!!!
باورت نمی شود ولی واقعا نمی دانم چه کنم ! 
پیره مرد عینک اش را دوباره بر چشمانش گذاشت و گفت : بگذار ادامه داستان را برایت بخوانم پسر جان !
غسان خواست چیزی بگوید ولی پیره مرد بی توجه با صدای بلند به خواندن خودش ادامه داد ...

" .. زمین خالی گشت و به نبود انسان هایی که چنین خالصانه از حق دفاع کنند ، برخود گریست ، اما نمی دانست که بذر حق را پیش از عروج بر تن خاک پاشیده بودند ، و با اولین باران دشت های آن سراسر سرسبز شد ! "

غسان گفت : این یعنی چه ؟! من از این نوشته ها خوشم نمی آید !
پیره مرد قهقه ای زد و گفت : من هم نویسنده ام و این هم کتاب من است ! " یحیی " ... ولی هیچ گاه معروف نشد و همانند تو از جوانی دست به قلم شده ام اما هیچ نتیجه ای از کارهایم ندیده ام ؟! 
وقتی وارد کافه شدی با آن همه غم و نگاه های سنگین ! یاد خودم افتادم ، یاد جوانی ام ... برای همین بود که تو را صدا کردم ، خواستم با خودم گپی بزنم اما باورت نمی شود الان که فهمیدم نویسنده ای و سرنوشتت شبه سرنوشتم ، حس می کنم خود خودم هستی ! 
غسان گفت : تا به حال اسم چنین کتابی را نشنیده ام ؟ 
یحیی با تبسم دلنشین گفت: نوشته هایم را نیز هیچ ناشری منتشر نکرد ، چند باری با هزینه خودم منتشر کردم ولی استقبال خوبی نداشت ! و من بعد از آن گاه گداری سری به این کافه می زنم و نوشته های خودم را برای دوستانم می خوانم دوست دارم نظراتشان را بدانم ! ولی هیچ گاه نا امید نشدم !
غسان گفت : اخر برای چه می نویسی ؟ برای که ؟
یحیی گفت : پسرم ، من هیچگاه نتوانستم یحیی قصه هایم باشم ، نتوانستم برای آنچه می نویسم سرم را به باد دهم !! .... همانند نجار ناصری نتوانستم درد های جامعه ام را بر دوش کشم ! افسوس .... نوشته هایم بزری نداشت .... پس چگونه می توانم منتظر درو کردن محصولم باشم ! 
غسان : لبخندی زد و گفت : با آنکه از نوشته هایت غم می بارید اما دردم را التیام داد .. یحیی نیستم ! اما باز می نویسم تا بتوانم به آنچه معتقدم برسم و جامعه ام را به آن سو سوق دهم ... چار
ه ای نیست ... باید برای آنچه که معتقدی از همه چیزت بگذری !

یحیی پس از کلام غسان سر از پا نمی شناخت ، آنقدر شاد شد که انگار می خواست پرواز کند بلند شد و غسان را در آغوش گرفت و او را بوسید ، غسان با تعجب به پیره مرد نگاه می کرد و سر از این کار های عجیب پیره مرد در نمی آورد با لحن عجیب به او گفت : یحیی چه شده ؟؟؟؟ چرا اینقدر خوشحالی !!! چیزی شده .. 
یحیی گفت : من سالهاست که می نویسم سالهاست که نوشته هایم را منتشر می کنم اما هیچگاه با چشم خودم ندیدم نوشته هایم جان می گیرند ، نوشته هایم یک نفر را زنده کرد ! چه می خواهم بیشتر از این ؟ آن هم یکی مثل مرا ... من با چشمان خودم دیدم بزر هایم سرسبز شد کارهایم بیهوده نبود !
غسان با بُهت و تعجب به پیره مرد و حرکاتش توجه می کرد و محو تماشای وی شد ، شور و شعف سر تا پای پیره مرد را فرا گرفته بود نزدیک صبح بود از یحیی درخواست کرد که کتاب ش را به او هدیه دهد ، یحیی چیزی در آن نوشت و به او تقدیم کرد .. با پیرمرد خداحافظی کرد و از کافه خارج شد .
غسان وقتی از کافه خارج شد هوا تقریبا روشن شده بود کتاب را همانطور که به آرامی قدم می گذاشت باز کرد در صفحه اول کتاب ، یحیی چنین برای او نوشته بود . 

" بالاخره جواب پافشاری هایم را گرفتم ، بزرهایم را درو خواهم کرد ، یک نفر کتابم را طلب کرد ! ، این یک شروع است ... هنوز دیر نیست "

غسان با چهره ای لبریز از امید به قدم هایش سرعت بخشید تا دوباره به آغوش نوشته هایش و برگ های سفید و خودکارش که منتظرش بود بشتابد .


" محمد نبهان "
28 ژانویه 2014


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۹
محمد نبهان