محمد نبهان

مجموعه دست نوشته های شخصی محمد نبهان

محمد نبهان

مجموعه دست نوشته های شخصی محمد نبهان

محمد نبهان

آنان که خدا را می جویند ، او را می ستایند و درحالی که او را می جویند ، می یابندش و در همان حال که او را می یابند ، می ستایندش !

" آگوستین قدیس - اعترافات "

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

نویسندگان

۴۴ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

مو هایت


شعرهایم ...
به اندازه گیسوانت حرف دارد !
اگر باز شود ..
نه من ...
نه تو ...
و نه آن نسیم هم آغوشش ..
به جمع کردنشان راضی ست !

به جنونمان دامن می زند ..
به دلم چنگ ..
و آنگاه که بر شانه هایت پهن شود ..
دیگر مرا نخواهی یافت ،
من ...
و تو ...
یکی خواهیم شد !

و شعر هایم ...
به مضحکه نمی کِشد ، دیگر ...
اعجازی ،
پس از نبوت را !


" محمد نبهان -24 فوریه 2014 "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۲:۰۴
محمد نبهان

جرس


جرس الناقوس
دق!
طلت مــن النافذه
فاحتفلت العصافیر
و رفرف المضمون البری ..

نادی انا حـــــــــــــــی
حی !
زهقت الــــــــــــــسوداء
زهقت !
تلونت المعانی الشعریة
تلونت !
و هللت النوایا داعیة : یا من یستجیب
استجب !

لکن ...
تأخر النـــــــــــــــــــــــور
تأخر !
فــــــــــــمات الانتظار بعیونی
وغفت !


" محمد نبهان - 25 مارچ 2014 "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۱:۵۷
محمد نبهان

لماذا انتِ !



انتِ لستِ لیلی
لستِ ریتا ...
ولا بلقیس ...
انتِ نجمه لا تغیب بین الابیات
روح لا تلامسها الافکار
و حین یراجع العشاق القوامیس حتی یفهمونکِ یا سیدتی
ترتد منهم المعانى،
فتطیر الی السماء و تغیب !

انتِ نور، تخجل الشمس من رویته
تتکور..
تذوب..
فی نفسها من وجهکِ المرمری
انتِ فریده من نوعک
انتِ انتِ
لا لیلی ...
ولا ریتا ...
ولا بلقیس ...

انتِ مصرع لم یکتب
و لن یکتب بعد...
سر معقود بجوارحی
و جمال غامض یسحر افکاری
فلا تتعجبی لو اسالکِ دائما
لماذا انتِ انتِ !


" محمد نبهان - 9 می 2014 "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۱:۵۳
محمد نبهان

إنی خیرتک



إنی خیرتک
فاستمعی لجنونی
ضمینی فیی عیونک
و خذینی
مثل الطفل البریء
لحضنک الدافئ
و خبئینی

***
إنی خیرتک
فاستغیثی الله
و ربینی
لأعقل من هذا الجنون العجیب
و نجینی

***
إنی خیرتک
لا أرید أن تختاری
و لا أرید أن تحتاری
أرید أن تبقی ..
تبقی …
أختارک أنا
انا …
و تواسینی



" محمد نبهان - 24 ژوئن 2014 "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۱:۵۰
محمد نبهان

لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الحب


لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الحب
وَأَنْتِ حِلٌّ بِهَذَا الحب
و وجودٍ و ما وجد
لَقَدْ خُلَقْنَا فی کبد

أَتحسبین أَنْ لَنْ یصبنا بما نرید
و لَنْ یشتعل منا الرأس شیبا
و لا یذوقنا البعد عذابا

لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الحب
وَأَنْتِ حِلٌّ بِهَذَا الحب
و قدرٍ و ما قدر
لَقَدْ زُینا بلباس من حب

أَتحسبین أَنْ لَنْ یرانا احد
أَلَمْ یجعل الله لهم العینین
و لنا نور نمشی به الیه فی لمحتین

فَلَا نقْتَحَمَ الحب
وَمَا أَدْرَاکَ مَا الحب
وَمَا أَدْرَاکَ مَا الحب


" محمد نبهان - 5 جولای 2014 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۱:۴۶
محمد نبهان

آزادم ؟!


آزادم من ؟!
می خواهند آب را از من بگیرند
 هوا را ..
 زمین را بگیرند
قلمم
کتابهایم
آرزوهایم
تفکرات نیچه ، آلبر کامو ، و ولتر را
می خواهند عاشقانه های تاگور را دور بریزم
و به توبه نامه گالیله ایمان
همانند انتوبیوتیک های تجویز یک دکتر ناشی
با ایمان به او ، عاقل

حِس آزادی ام کو ..
همچون گنجشکان حیات خانه ام
آزادم من ؟!

آنقدر گفتن آزادی
تلقین از جایش پرید
زجه زد ... زجه !

خیالم که باور کند ،
قلمم ،
و تمام حواس پنجگانه ام
شعار شان را !
آن وقت مُرده ام ..



" محمد نبهان - آوریل 2 نوامبر 2014 "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۱:۳۴
محمد نبهان

به من گفت


به من گفت :
مرا در بین واژه هایت دفن کن !
آنقدر بسرای
واژه هایت را فرو ریز ،
همچون دفن یک جسد
از دیده که رفتم ،
دیگر نخواهم بود
نخواهی بود
نخواهی دید
و نخواهی خواند

نه کنارم ،
نه مرا ،
و نه خیال شاعرانه ات را !

خنده ام گرفت ...
و دفتر شعرهایم را در گنجه گذاشتم
درست آن رو به رو !


" محمد نبهان - 4 اکتبر 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۱:۱۹
محمد نبهان

کارون


آن سوی رود
آن جا که آجرها سر به فلک
آن جا که نظاره گر اند ،

یغما گران رود


من این سوی رودِ گل آلودمان ،
درخت نخل می کارم
و به بازگشت مرغان دریایی کارونم
به تعداد سالهای استخراج نفتِ زمینهای اجدادم
روزه سکوت خواهم گرفت !

و ورق پاره سیاه می کنم



" محمد نبهان - 2 نوامبر 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۱:۱۴
محمد نبهان

گُریختم


من از بَند جوهر سیاه خودنویس ام ، 
و از روی برگ های سفید ام به سوی ات گُریختم !
من از حجم یک دنیا لطافت به شراره های آتشین ات ،
به قمار یک عمر احساس ، 
بر تمام دفاتر شعر هایم خط کشیدم 
و به احترام این سکوت لعین ،
یک دقیقه فریاد کشیدم ! 

من از تنگ کِز کردن های صبر ،
به دشت گُلگون لبانت شتافتم 
تو نپرسیدی چگونه ، مرز نگاهمان دَرید ؟!
و در این صحرای فرتوت افسرده ،
کیلومتر ها غم را نوردیدم 
و قلبم ، به سرآبی تشنه نشد ؟!

نفس نفس زدن هایم که به نرخ تپش های قلب ات ، 
برای جَویدن زمان به سوی ات شتافت ،
شاهد است !

آن دست هایم را که از پشت سر 
به لمس موهایت عادت بود
و انحنای گردنم که بر کتفت ، مسلَکِ آرامشم !
 صورت مخملی گُل لاله را که به گیسوان ات بافتم 
و رائحه تو را به گل های خوش مشام طبیعت هدیه دادم !
را پیشکش قلبت کن ،
تا در این محفل عشق ، جام می بی ساقی را ،
یک بار بنوشم !

فردایش ...
دیگر شعری از من نخواهی خواند ، 
اگر دستانم به همسایگی تن ات همنشین !
قلم را ... 
ورق های سفیدم را ..
حتی جام می را زمانم نخواهد یافت ، 
و من از زندان عِلَل به آغوش تو آسوده خواهم خفت !
چندی دیگر ...
در را بگشای...
مدتهاست که من ، در راهم ! 



" محمد نبهان - 5 سبتامبر 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۰:۵۹
محمد نبهان

 فرو افتاده ام ...


به قطره بارانی ، نگاهم آسمان
انتظار ... 
مرا می کشـــــــــــــــــــد
و من باران را ...

که خیس شوم 
من و آن چمدان خالی
تا بگویی
  نرو ...

نرو ... 

باران ...

باران ...

شاید ...
فرو نیفتاده است عشق
بهانه ای هست هنوز !


" محمد نبهان - 5 مارچ 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۰:۴۹
محمد نبهان

من

من درد را می فهمم .. 
من دوری را می فهمم ..
و به اندازه کوله بار خستگی ام ..
جرعه ای عشق می نوشم .. 
و تا سحر چشم بر هم نخواهم گذاشت 

سرود تنهایی هایم را بر عَلَمی حَک خواهم کرد ..
و بر دیوار تمام شب هایی که به نقش ماتم رنگ باخته ،
به تصدیق امید ، بر افراشته خواهم کرد .. 
و دیگر چیزی نخواهم گفت ..

و تو ای عشق ، دیگر چیزی مگو ..
به ریای واژگانت دل مبند ،
سکوت می کند !

سکوت را می فهمم ..
سکونت را می فهمم ..
دهانت ... بوی اش 
چشمانت ... رنگ اش
گوش هایت را هم ببندی ...
با قلبت چه می کنی ؟!

اکنون 
نبض قلبم یحیاست 
و من می دانم که امشب سر بریده ، خواهم شد 
و تو پس از من مصلوب همان راه !
همان سکوت !
همان فهم !


"
محمد نبهان - 6 آگوست 2013"



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۳:۴۰
محمد نبهان

اگر بخواهی

تو اگر بخواهی ..
من هم اگر بخواهم ..
تمام شعر هایم که از شرم چشم هایت 
به رعشه می افتد ،
هم اگر بخواهد !

جنون را دوائی نیست ؟!
دیوانه ....
دیوانه است ...
و من ..
دیوانه توام 
تو !


" محمد نبهان - 23 می 2013 "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۳:۲۷
محمد نبهان

 اعتراف

مرا نیم نگاهی ، انداز 
خطوط چهره ام 
به اعتراف تو
به انحنای ، تبسم می نشیند

مگر چشم هایم
غیر از تو را
به ضیافت خواهد کشید ؟!
که دست هایم 
شوق درآمیختن تو را با 
وجودم انکار کند ؟!

به تداعی نوازش 
روئیاهای مان 
اعتراف میکنم

خاطرم به نقش های 
چهره ات آشناست
و من اینک 
به اعتراف خود 
باقی ام . 


" محمد نبهان - 23 ژانویه 21013 "





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۳:۰۶
محمد نبهان

دیوار های خانه

سکوتم تلخ نیست .. 
دریچه نگاهم را به تفکر دادم کمی صبر استشمام کند ، 
و برای نوازش قدر ،
 کمی لبخند بر گونه ی توقعمان بیاراید ! 
به انتظار نشسته ام ..
تا فکر به زانوی قلب کمر خم کند ..
و شاید احساس دیوار های خانه را تهدیم کند !



"
محمد نبهان - 25 سبتامبر 2013"



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۲:۵۴
محمد نبهان

حسادت می کنم


به تمامی آینه ها
که به نقش چهره ات آشنا
و بر تار های رهیده ات 
که به رقص نسیم هم آواز شدند

به لمس لطیف شانه ات
هر روز ..
داغی تازه می کند ، دلم !
حسادت می کنم

به پیراهنی که 
گلاویز است به بوی تو 
و بستری که هر شب 
به آغوش ات می کشد ..

آن بالشتکی که در لابه لای آتش ات تا به سحر
بوسه هایش بر چهره ات باقی ست
بله ..
حسادت می کنم
که این همه نوازش
مرا هیچ نسیبی نیست !


" محمد نبهان - 3 آوریل 2013 "








۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۲:۴۶
محمد نبهان

گیسوانت


به آن گیسوان سرخ ات 
بگو :
دلم لرزید ...

به چشمان سیاهت 
بگو :
که جانم سوخت ..

آه ... آه ...
با لبانت 
گلستان کن آتش ام را
چون خلیل ... !


" محمد نبهان - 30 آوریل 2013 "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۲:۳۸
محمد نبهان

بهار


بهار می آید
شکوفه های گل کرده بر لبانت
مژده می دهد 

در کمین چشمان سیاهت 
سرود گنجشکان شعله ور ... 

بهار می آید 
عشق تازه می کند 
و جان مرا نیز 
در زلالی چشمه اش 
غوطه ور ... 

تو بگو .. ؟
عبور لحظه ها از میان کمند گیسوانت
ممکن !
یا که باز باید از سرمای زمستان ات گذر کنم
دم نزنم
سکوت کنم
که عشق تو را 
باز تا بهار دیگر 
در دلم به رنگ کتمان 
بیارآیم !



" محمد نبهان - 20 مارچ 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۲:۲۲
محمد نبهان

حال شوریده ام

حالِ شوریده ام ،
بر شانه هایم چه سنگین ،
شانه خالی می کند !

تا میعادگاه ندانم کجاها
خواهم کشیدش
و بر دار خواهیم رفت
شانه به شانه
اما
آن که سبک خواهد شد من ام ...
من ..
و نه تنهای ام !




" محمد نبهان - 13 سبتامبر 2013 "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۲:۰۹
محمد نبهان

تنهایی

تنها را ، جز تنهایی نمی شناسد
تنها می شویی ،
تنهایی با توست !

وقتی پر کشیدی ..
باز تنهایی ، تنها می ماند
همانند من ..
همانند تو ..

آن فنجان که ته اش از قهوه ات مانده
 ورقهای سفیدی که به بکارت خود می بالند ..
و آن بوی عجیب ات
که بی هدف می تازد ،
لای دست نوشته هایم ...
شاهد این مدعی ...!


" محمد نبهان - 10 اکتبر 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۱:۳۵
محمد نبهان

بی نوایان


در تاریکی شب ،
آن جا که هجمه می برد
تنهایی!
و زوزه ای که باد می کشد در محیط
به لرزه می اندازد
تنگ می فشارد ،
سرما!
شب بیداران بی قرار را

تو ای آسمان بگو
چه سری هست
ما بین تو و تنهایی؟!
و آن بی نوایان !؟


" محمد نبهان - 23 نوامبر 2014 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۱:۲۶
محمد نبهان

باران و تو و من

به من می گفت : وقتی باران بارید به زیر چتر نخواهیم رفت ، آنقدر خواهیم رقصید

آنقدر نقش لبخند را بر چهره هایمان با خیسی باران خواهیم کشید که اگر آفتاب سرزده آمد

خاطره هایمان را در ذهن تاریخ خُشک کند همان طور تازه و نو
همان لبخندها ...
و همان انحنای پیچش تن و آغوش ها !

اما ..

شب شد ، باران آمد ، اما سر زده ، خورشید را که پشت سرش غیبت کرده بودیم چه فروتن بود ، به پشت ماه جهید
چه شرمی داشت بیچاره ...
هه هه من لب پنجره با یک فنجان قهوه تلخ زیر سقف خشتی یک سوی و تو با میلیون ها آرزو در رختخواب گرم ات لمیدی آن سوی عالم !
صبح که شد فقط جای پای باران را خواهی دید
و کمی نم احساس تنهایی شبانه را ..


" محمد نبهان - 1 نوامبر 2014 "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۳ ، ۱۲:۴۹
محمد نبهان

تعمید دهنده


دیگر چیزی نخواهم نوشت !
و بوی تو را در بین نوشته هایم نخواهم جُست
دیگر از هیچ تعمید دهنده ای نخواهم گُریخت !
و بر تن سفید برگ هایم ،
به ترسیم چشمهایت ...
خطی بر هم نخواهم زد !

شانه هایت را به تو پس خواهم داد
و نگاه هایت را که سر مستم می کرد ،
توبه نامه ای به پیوست ...

مپرس !
مپرس ! به کدام مسلخ ...
می بینی با پای خود ،
سرم بر تنم نشسته زار می زند !
تا در نخلستانی همین نزدیکی ...
ساده با قامتی بی سر ..
بدور از سایه ها ،
دردهایم را بجوم

اما نمی دانم فردا ...
چه کسی بر تنم به صلیب کشیده خواهد شد !
یا که تنهایی ...
با پای خودش مرا بردوش خواهد کشید !


" محمد نبهان - 20 ژانویه 2013 "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۳ ، ۱۷:۰۶
محمد نبهان

درهم ریخته ام



درهم ریخته ام
همانند عصیان یک صخره
آنگاه که به چنگال موج قامت خم نمی کند
سرکش ام !
به سیلاب های بی خبر می مانم
جُنبان ،
در سکوت دشت ها
ندای خروش سر می دهم

درهم ریخته ام
همانند آبراه ها ...

راه می یابم
میان تن ها
خواهم بلعید انتظار ،
سکوت...

خِفت را خواهم شُست
و اقیانوس را بر تن این جزیره
خواهم کشید !


" محمد نبهان - 27 سبتامبر 2014 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۵:۱۰
محمد نبهان

دخترک


نمی دانستم باز تو را خواهم دید
و چشمانت به قواعد فیزیک بی اعتنا
رهایم نمی کنند
در تاریکی شب
آن جا که نه چشم سو می کشد
و نه حوصله وقت دارد
خیال با خودش کلنجار می رود
در مسیری دور
تهران

اتوبوس و دخترکی در آغوش پدر
با زلفان زرد
چشمان سیاه
عِشوه می آمد
می درخشید
و مست مرا می جُست
خیره ، شلاق زنان
تنم ، به هارمونی سِحرش فریفت
می رقصید بی مهابا
مویش بر شانه های پدر می کشید
از این سوی
از آن سوی
لبخند هایش اما ، می گزید ،
راه گریز
کتمان ، نیافتم چشمانش را ..

چشمانم را گفتم بدرود ،
خیال ات هجمه برد
پلک زدم
خنده های دخترک چِزاند ، مرا
آن جا که خشکیده بودم

ایمان آوردم
چشمانش حلول تو را در خویش منکر
نمی شود !
بی صدا بدو گفتم : سلام
سری تکان داد
گفت : اوس ، همه خوابند !


" محمد نبهان -17 اکتبر 2014 " 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۵:۰۳
محمد نبهان

عزیزم

عزیزم ،
نوشته هایم بُو می دهد !
عطر تن ات ..
و همان بوی همیشگی گیسوانت ،
نَم باران ..

اگر بگویم ، طعم لبانت ..
آن وقت چه ؟!
باورت می شود ، چون مسیح ،
معجزه می کنی !


" محمد نبهان - 21 آوریل 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۴:۴۴
محمد نبهان

باید به جایی رفت


باید به جایی رفت
که بلند ترین صداها ،
قار قار طبیعت باشد !
و زیبا ترین نوازش سحرگاهی ،
نسیم ...
با بوی دست به یقه شده شب بو ها ...
نه خمپاره های شصت خودی !
و نه تکفیر های صیادان انسان !

باید به جایی رفت
که نوک پیکان به سوی طلوع نشانه رود ...
از سایه نخل ها نهراسید !
و به هنگام پرواز عقاب ،
به لانه اش بذل رحمت پاشید
که ماری در نزدیکی آن می خزد !

باید به جایی رفت
که اگر صورت بر خاک لَمید
صدای آب در همان نزدیکی .... !
با عطر خاکِ قدم رهگذران بی نام ..

باید به جایی رفت
که تفنگ ها لال شوند
از زبانه زخم ها صبر بچکد ،
و با شله مادرانمان التیامش دهیم !



" محمد نبهان - 4 ژانویه 2013 "
----------------------------------------------------------------
شله : نام محلی روسری خاص زنان عرب است


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۴:۴۰
محمد نبهان

قهوه تلخ

معجزه می کند
همان یک فنجان قهوه تلخ
وقتی اثری می ماند ، ته فنجان !
یک سمبل ...
و شاید هم یک امید

مگر نمی بینی کار فال گیران قهوه را
بشارت ، بیش از این !
وحی از ته فنجان بلند می شود ..
نوای آمدن می زند

و روح آزادی از شرجی ظهرگاه جنوب ، غبطه می خورد !
به تضاد ، سیاهی ..
و سپیدی خود می خندد
و عقب می ایستد !

آن روز ..
آری ..
همان قهوه تلخ
همان سیاهی ته فنجان
یک سمبل ...
معجزه می کند

تا آن زمان که سایه نخل برفراشته
و زیر نگاه داغ تنور ،
خجل !
هوسه های (*) عربی
فریاد خواهند کشید !
روایت آن قهوه را ...

و با عشق آن تلخی
شعرها خواهند سرود !


" محمد نبهان - 24 فوریه 2013 "

---------------------------------------------------------------------------
(*) هوسه یا یزله :
که نوعی شعر رباعی است و بیشتردرون مایه حماسی دارد و
در عروسی ـ عزا ـ جنگ ـ نزاعها خوانده میشود هوسه را در
زبان فارسی یزله میگویند.
هنگام یزله کردن جمعی دور یزله کننده گرد می آیند و پس از
آن شاعر یا یزله کننده هوسه اش را می خواند و پس ازاتمام
هوسه جمعیت با پایکوبی مصراع چهارم را با خواننده هوسه
همسرایی می کنند.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۴:۳۵
محمد نبهان

بخوابد !

می نوازند نوای عود و قانون را
لطیف است ؟! ..
نه !
دلگیر ، دورش کنید ...

لباسهای سفیدِ بلند می پوشند
بگذار بپوشند ؟! ..
نه !
پارچه شان سرمایه ملی ست

چهره هایشان سوخته
بغض کرده اند ؟! ..
نه !
  اعتکاف کرده اند مسلمان

همه قهوه عربی می نوشند
تلخ است ؟! ..
نه !
با خرما ، شیرین

درخت نخل زیباست
وطن اش گرماست ؟! ..
نه !
برهوت هوای نخل کرده

زمین هایشان دیم شورزار
دل ، می گیرد ؟!
نه !
قحط سالیست ، کجایی !؟

رود خانه موج فشان اش خفته
مرغان اش رفته اند ؟!
نه !
پروردگار حکیم است ، نمی دانی

خوش بین نیستند
آخ و آه می گویند ؟!
نه !
بدبین ! زُهد است

مَشق نمی نویسند
بد نیست ؟!
نه !
خستگی دَر می کنند

زبان مادری شان سخت شانه می کشد
ساده نیست ؟! ..
نه !
کافیست ، همان یک زبان

حال عجیبی دارد این شهر
خمار است ؟! ..
نه !
خواب اش آمده ، بگذار بخوابد !



" محمد نبهان - 25 مارچ 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۴:۲۵
محمد نبهان

حاسد

عندما داعب نسیم الصباح وجنتک !
ارتعش قلبى ...
حینها عرفت ، کم انا حاسد !



حسود

ان هنگام که نسیم صبح به چهره ات شتافت !
دلم لرزید ...
نمیدانستم ، که چقدر حسودم !



" محمد نبهان - 30 سبتامبر "




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۴:۱۰
محمد نبهان

صمت

سـ اصمت
و سـ ادعوا الصراخ الی الهدوء
رغم انی اعلمُ
انهُ خائن !



سکوت

سکوت میکنم
و فریاد را به آرامش دعوت میکنم
گرچه میدانم
خائن است !


" محمد نبهان - 3اکتبر 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۴:۰۴
محمد نبهان

اگر می دانستی ؟



اَبروانت کمی کج شود ،
تاریخ را به هم می زنی !
معادلات نوشته هایم بی جواب ،
و منطق با پای خودش می رود ..

اگر می دانستی ...
چشم هایت چه می کند !
مو های آشفته ات ...
با دستانم چه سازی می نوازد .

و چرا اینگونه
زمان مبهوت ، از من می گذرد
نمی پرسیدی
چرا به چشمانم خیره ای ...؟
و چرا قهوه تلخ عربی می نوشی ...؟

این بار تو گوش کن .. !
چشمان سیاهت را مگیر از من ،
راه بهشت را گُم خواهم کرد !


" محمد نبهان - 21 دسامبر 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۲:۲۸
محمد نبهان

عشقتک

انی عشقتک ...
اخبرت الورود عن جمالک ،
و هل تعلمین ذبلن !




عاشقت شدم

من عاشق ات شدم ،

به گل ها از زیبایی هایت خبر دادم

و آیا می دانی پژمردند !


" محمد نبهان - 29 نوامبر "



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۲:۱۸
محمد نبهان

گفت ..


گفت : اهل کجایی ؟
سرگردان ..
گِرد این ابیات بی سر شعر ،
تا کجا ... !

من ...
و من که می دانم مضراب این آهنگ ،
از کدام آلت موسیقی دَم می زند !
تو ...
و تو که می گویی سرگردان ..
به کدام شانه سر ، تکیه داده ای !

من اهل همان اتاقم
که پنجره اش به یقین ،
بر شانه های ابیات شعرهایم
تکیه زده
نعره می کشد ..
جار می زند ...
اما ..
آرام می خواند با تو !


" محمد نبهان - 22 آوریل 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۶:۳۷
محمد نبهان


مسافر

تعلق ،
مرا به هیچ کجا گره نمی زند
ستاره ای مرا به دنبال خود نمی کشد
و آنجا که غروب می کند ، خورشید

سنگینی اش می نشیند ،
بر شانه هایم !
بله ...
کوله پشتی ام
می گوید مسافرم !


" محمد نبهان -  22 ژوئن 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۶:۲۹
محمد نبهان

دَر


شاید یک روز دَر را تو باز کنی
و چشمانم سیر دیدن تو را ، مست شود
خراب ..
خراب خراب ..

و من به شراره های گیسوانت ،
مست می بویمت
در گِرداگرد سِر نگاه ات
نجوای سکوت ...
آنجا که پیراهنت طاقت اش طاق می شود
به لغزیدن می کشد ،
که بگسلد ..
آزاد ..
رها ...
افسوس اما ،
لذیذ است
بهشت تن ات
حتی به رسم یک روئیا
در تو تنیدن ..
دل ، نمی کند
آه نمی کِشد ،
نمی ماند ..
حوریان از شرم ، که نمانند
و تو ای افسون گر
می تازی همچنان ، تا کرانه های چشمانم
تک ..
تنها ..
و فقط خودت !

آسمانم لبریز از پرواز یک عطش
زبانه می کشد ..
داغ ، دل سوز چو آفتاب جنوب
تو را فریادزنان به آغوشش می کشد
و من ..
مست می بویمت ،
مست می کِشد
مست می برد ،
به هر آن انجا که نمی دانم

در سایه مرموز چشمان سیاه ات ، باران خواهد آمد
خواهم مست شد
می دانم که ...
حرام !
وعاظ محل ، چشم ها را شسته اند ..
و محتسبان ، شب نشین کوچه هایند ..

اما من ...
مست می بویمت !
می خرم به جان ...
یک مشت خیال را
پشت همان شاید ..
آن دَر ..
حتی اگر ، باز نشود هرگز !


" محمد نبهان - 1 آوریل 2014 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۶:۲۳
محمد نبهان

نیامدی


به انتظارت بودیم
من و ماه و ستاره ها ..
  همه بودیم !

ماه خوابید ..
ستاره ها رفتند ..
خورشید صبح امد
و انتظارم هنوز گوشه ای کِز کرده ..

  اما تو ..
نیامدی !


" محمد نبهان - 24 ژوئن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۵:۵۹
محمد نبهان

من و من


ایمانم به نوشته هایم
طعنه می زند !
به آن چه چشمانم می بیند ...
و آن چه گنجشکان کوچه ، در گوشم می گویند ...
ایمانم می گوید ، نه !

آن چه را که نوشته هایم در واقعیت اش می تازد
و نه را به نه می انگارد !
خبط عجیبی ست ..
بین من و من !

ایمانم نشسته به نظاره یک افسانه
که نمی آید ...
و نوشته هایم به فکر
فتوحاتی که چیزی را به اثبات یک نه ، بنشاند !
اما ...
بویی از آنها ساطع نمی شود ، هرگز ...
نه از نه ایمانم
نه از نه نوشته هایم ...

و من اینجا تنها
ما بین من و من
حیرانم !


" محمد نبهان - 22 ژانویه 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۵:۵۳
محمد نبهان

شوکران


شوکران را قَدر به دستم مَداد
هرگز !
تو را چه شد ،
با جام شوکران آمدی !


" محمد نبهان - 27 ژانویه 2014 "

-------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن :

شوکران ، در قدیم برای کشتن محکومین به اعدام مصرف می‌شده است.
نوشیدن جام شوکران توسط سقراط قدیمی‌ترین مورد ثبت شده در این رابطه است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۵:۴۴
محمد نبهان

خواب و تو


خوابم نمی گیرد !
دلم گیر است ..
و تنگ می گیرد ، مرا خستگی ام ..
کتاب هایم روی میز خاک می خورند
و من ..
نشسته ام از ته دل ، کسی سیر بخواندم !
بر پیشانی ام ننوشته ، سکون ...
اما به سراغم نمی آید ،
جز چند تکه کاغذ سفید ،
قهوه تلخ ام ..
یک خودکار و پاره ای خیال !

با دستگیره خفقان تاریخ ،
دستانم از بی حرمتی قَدَر نمی سوزد !
تا نگاه ات نقش بر چشمانم می زند ..
روشنی هست ..
ایمان هست ..
و ذره ای امید ..
هیچ چیز نمی کشاند ، مرا به مسخ !
مگر آن تار های رهیده ات که فلسفه را هَم می زند
و قَدَر را ، به بازی کودکانه اش ..

مذاهب را به جلادان خِرد خواهم سپرد
و می شُویم خود را ،
از خون ..
از کِراهت ها ..
دشمنی ها ..
عُریان و بی هیچ مسلکی !
با پای برهنه در وادی ، سلام ...
شُور را می کِشی، به شِعرم
و من ...
عشق تو را خواهم سُرود !

یک شاخه گل سُرخ ..
به موهای ات خواهم بافت
و به همراه سادگی عشقم
که برگردنت آویزان ،
سال ها مومن خواهیم ماند !
مرا باده به تمسخر می گیرد ،
و تو را ، زمانه ...
که پیمانه لبانت را بر لبانم پُر می کنی !
پس از آن ...
مهم ، نخواهد بود ..
حتی ...
اگر خواب مــــرا نگیرد ، دیگر !


" محمد نبهان - 6 فوریه 2013 "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۵:۴۰
محمد نبهان

گیسو

گیسوانت سحر دارند !
 خانمم ...
تو که نمیدانی ،
  در پس تو جانم می رود ..


" محمد نبهان 24 ژانویه 2013 "


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۵:۳۳
محمد نبهان

صبح

صبح که بیدار می شوی 
صورتت را مشوی  ...

موهایت را جلوی آینه شانه مکن !
گوشواره هایت ..
دستبند هایت .. 
گردنبند ات ، را رها کن !

تو به همین سادگی به جنون می کشی 
بیش از این چه می خواهی ..
دیگر !


" محمد نبهان - 23 سپتامبر 2013 "




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۵:۰۳
محمد نبهان

غروب

 غروب نزدیک است

در تنگنای صخره های دژخیم

در بالای تن سخت شان ،

نوری میجهد ...


آرام آرام  پیش می آید

اما ..

سرخ می شود

خجل در تاریکی ، قافیه می بازد

و همه گی را در خیرگی ضعف ،
طلوعی دیگر ...
بی قرار می خواباند !

" محمد نبهان - 10 اکتبر "


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۴:۲۷
محمد نبهان

معنا

به هرکجا چشمانم سو می کشد
سایه ای به نقش تو ، خیال می زند
بوی ات ..
آن شال سیاهت
که به ریسمان آسمانم چنگ چنگ..
می داند
آن وقت ، که در گلاویز باد
هم آواز نسیم
گیسوانت هم آغوش و رقص اش به میان
قلبم هُری ریخت !

بادکی آمد
زبان بر نگرفت ،
رسوایت کرد رسوا ...

به رعشه گرفت ، زمانه
هر آنچه لمس مسیحایی ات
عشوه می کرد
زمین و زمان گیج و مَنگ
در آن مستی
چُرت زده ، خمار خمار

می روی اما تو ، بی آن که بنگری
آن وراء ،
عطرت هراسان به دنبال تن ات ،
دوان دوان ..
نُسیانِ قسمتی از خود ،
این جا ..
آن جا..
عریان و رها
بی خبر ، فتنه می کند تا درت یابد
غیرتم را سُک داد
چِزاند
و به توحُش مردنه ام دامن زد
آن کنار
سوختم ،
بی صدا ..
بی آنکه شعله های حسادت سر باز زند
می دانستم ،
هوشیارم
فقط من
من ...

نمی دانم چرا
سنگ فرشها همه فقط
جای پای تو را حفظ کرده اند
همه می گویند
بوده ای ..
و علم های افتخار بر شانه های خود
می رقصانند ...

حتی دیوار ها
صدایشان در آمد
آنقدرکه در توازی با تو ،
چشم هایشان
به خیرگی ات کم سو ،
کور رنگ ...

فَلک زده ها ، دیگر نای رفتن شان
کو کو ...
و در حسرت یک تقابل
در این توازی بی سرانجام
میلیون ها سال است
گوشه کِز کرده اند

اکنون که بر سر دو راهی ام
چشمانم باز می گوید
آن سو
این سو
اما
دیگر قدمی بر قدم بر نمی دارم
در رَد تو
می خواهم مسخ شوم !

همان گونه که معنا ، بر دار یحی
تبسم کرد ...

من نیز از اینجا به بعد
دیگر
چیزی نخواهم سرود
و با تمام هوشیاریم نفس خویش را
بر تن هیچ کاغذی
به استعارت نخواهم داد !


" محمد نبهان - 4 اکتبر "







۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۳ ، ۱۹:۱۸
محمد نبهان

زن

در تمام دنیا برای هر مردی
فقط یک زن وجود دارد
تکانش می دهد
به حیرت می کشاند
همه چیز چو باران در چشمان اش به هنگام طلوع اش فرو می ریزد

درد را در آغوش می کشد
و جزئیات هستی را مو به مو از بر ،
خدا را می یابد ،
در آن جا که هیچ مکتبی نیاموخته
و نور را می چشد ،
در آن جا که همه آن را فقط می بینند

سر و کارش به گنجشکان می اُفتد ،
چند لحظه ای در روز ، خیرگی می بلعد !
و از نسیم صبح لذت خویش را می چیند

عاشق قهوه می شود !
و در تاریکی شب ها ، تنها از ابعاد تلخ این دنیا می گرید ...

اما آن زن ...
به رسم عادت قَدَر
باید تا ابد مفقود شود
تا شخصی متولد شود ،
که خدا دوست می دارد !


" محمد نبهان - 18 اکتبر "



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۳ ، ۱۸:۱۴
محمد نبهان