محمد نبهان

مجموعه دست نوشته های شخصی محمد نبهان

محمد نبهان

مجموعه دست نوشته های شخصی محمد نبهان

محمد نبهان

آنان که خدا را می جویند ، او را می ستایند و درحالی که او را می جویند ، می یابندش و در همان حال که او را می یابند ، می ستایندش !

" آگوستین قدیس - اعترافات "

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

نویسندگان

شیخ ابوعلی

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۰ ب.ظ

شیخ ابوعلی  ..


از روی صندلی بلند شد  دست اش را در جیب اش برد و سپس پاکت سیگار قرمز رنگ اش را بیرون آورد ، انتهای پاکت را با کف دست اش چند باری زد و سیگاری از آن بیرون آورد و بر روی لب اش قرار داد و روشن اش کرد .

چند قدم این ور و آن ور رفت ، اما اضطراب تمام وجود اش را فرا گرفته بود و نمی توانست یکجا بایستد ، دائما دستمال را بر پیشانی اش می مالید و چهره خیس اش را با آن خشک می کرد ، 

فهد گفت : چرا اینقدر خودت را ناراحت می کنی اگر شیخ ابو علی قبول نکنه که " تیر اندازی " را از مراسم فاتحه حذف کنه ، تو مسئول نیستی ؟!

سمیح سیگارش را از روی لبانش برداشت و فریاد کشید .. " ما به توافق رسیده بودیم بهترین فرصت بود که کار را تمام می کردیم .. اما نشد .. "

دوباره سیگارش را در میان دو لب اش قرار داد و هر چند لحظه یک بار ، توده سیاه و خاکستری را روانه فضای اتاق می کرد ، صالح وارد اتاق شد با چهره های مغلوب سمیح و فهد روبه رو شد ، گفت بچه ها چیه ناراحتید ?

 ما که از اول می دونستیم هر تغییری ، زمان می بره ، پس نیازی نیست که خودمونو اذیت کنیم .. بریم که جنازه رو آوردن ..

فهد گفت : صالح ما خیلی برای این قضیه وقت گذاشتیم اما راستشو بخوای شیخ ابوعلی وفای به عهد نکرد و جلوی تیراندازی رو نگرفت .. 

سمیح نیش خندی زد و گفت : بعدش هم اگر دلیل این نقض عهد رو ازش بپرسیم میگه من که نمی تونم همه رو کنترل کنم .. پیش میاد ان شا الله دفعه بعد .. 


صالح گفت : فهد تو واقعا به دنبال تغییری ? 

فهد با بُهت و تعجب جواب داد : صالح این چه حرفیه میزنی قطعا همینطوره .. 

صالح : پس از خودت شروع کن .. همه چیزو اول از خودت شروع کن .. 


فهد گفت : صالح حالت خوبه ? تو می دونی من سلاح ندارم و به هیچ وجه دست به سلاح نخواهم شد این کافی نیست ?

صالح : اون سیگار رو کنار بذار .. می تونی ?


سمیح : صالح منطقی باش اخه چه ربطی داره به سیگار .. 

صالح : خیلی هم مرتبطه .. اول خودمونو باید اصلاح کنیم اول نواقص مان را باید از بین ببریم تا بتونیم تاثیر گذار باشیم .. انسان بی اراده هرگز نمی تونه بر اذهان عمومی تاثیر خودشو داشته باشه .. 

اول باید خودمونو گوش مالی بدیم .. اول خودمان ..


صالح چند قدم بیشتر جلو آمد و دستش را بر شانه سمیح گذاشت و با لحن آرامی به او گفت : اول اون چیزهایی رو باید تغییر بدیم که قابل تغییرن و ما درش نقش مستقیم داریم ، به ما بستگی داره ، فکر می کنم کمی عجله کردیم ، خودمان را فراموش کردیم سمیح جان .. !


سمیح سیگارش را روی زمین انداخت و با کف کفشش آن را له کرد و گفت : حرف حساب جواب نداره .. همه گی از اتاق خارج شدن اما در نیمه راه سمیح به سرعت برگشت .. 

صالح فریاد زد : سمیح کجا .. !!!

 ناگهان با چهره خندان سمیح روبه رو شد ، او دست اش را بالا برد و گفت : این .. !

پوکه سیگاری که چند لحظه پیش کف اتاق انداخته بود را با خودش آورد که درون سطل زباله بیندازد .. 

فهد لبخندی زد و گفت : تغییر یعنی توجه به درست انجام دادن همین مسائل کوچک و بی اهمیت .. احسنت سمیح ..


ناگهان سمفونی " القاشوش - الحریة " مالک الجندلی در فضا دمیده شد ، همه مدهوش موسیقی عجیب آن شدند گویی حال و روز آنان در این لحظه را به خوبی روایت می کرد ، صالح دوست نداشت آن فضای خاص را برهم زند اما بالاخره  ، گوشی موبایل خود را برداشت و با نگاهی بهت برانگیز گفت : شیخ ابوعلیه بچه ها .. شیخ ابوعلی ..

سمیح گفت : جواب بده ببینیم چیزی هم برای گفتن دارد .. !

 

صالح گوشی را برداشت و بعد از سلام تنها سکوت کرد .. بعد از سکوت چند دقیقه ای دیگر آرام و قرار نداشت و از فضای اتاق دور شد همه ، حرکت های دست او را می دیدند و کسی نمی دانست چرا صالح تنها با لبخند پاسخ شیخ ابو علی را می دهد صالح دوباره به بچها نزدیک و نزدیک تر شد ، دیگر سخن نمی گفت بلکه تنها چهره اش از لبخندی پر امید آراسته شده بود پس از سکوت چند دقیقه ای صالح موبایل را بدون خداحافظی قطع کرد .. 


فهد گفت : چی شد ??

سمیح : شیخ ابوعلی چی گفت ?

صالح لبخندی زد و گفت : شیخ ابوعلی خط رو قطع کرد و گفت : شما چه بلایی می خواهید سر عشیره نازل کنید .. 


فهد : یعنی چی !! تو که چیز بدی بش نگفتی 

صالح : نه اما بش گفتم برای تغییر ، خودمان را از قلم انداخته بودیم و به جای آن توقع از دیگران را برای حل مشکلاتمان ، راه حل اصلی خود می دانستیم ، همیشه فکر می کردیم باید یکی بیاید کمک مان کند ، اما امروز فهمیدیم خودمان باید به خودمان کمک کنیم تا بتوانیم درست گام برداریم .. 

شیخ گفت : پس قضیه سلاح .. !? 

گفتم : گفتم فراموشش کن شیخ الان مسئله اصلی خودمان هستیم که منتظریم یکی بیاید مشکلاتمان را حل کند ..


شیخ به من گفت : آن وقت این جا من چکارم بچه .. !

به یکباره همه زدن زیر خنده و از اتاق خارج شدن .. 




" محمد نبهان ، 7 اکتبر 2017 "


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۲۵
محمد نبهان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.