محمد نبهان

مجموعه دست نوشته های شخصی محمد نبهان

محمد نبهان

مجموعه دست نوشته های شخصی محمد نبهان

محمد نبهان

آنان که خدا را می جویند ، او را می ستایند و درحالی که او را می جویند ، می یابندش و در همان حال که او را می یابند ، می ستایندش !

" آگوستین قدیس - اعترافات "

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

نویسندگان

زمین

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۴۴ ب.ظ

زمین ..

به او گفت : آخر تو رو ، چه به مطالعه ، از کی تاحالا .. خانمی که در کنارش قدم می زد ، قهقهه ای زد و گفت : نون خشکی ها هم نون خشکی های قدیم !
آن سوی کوچه مخاطبشان را دیدم ، مردی جوان ، کنار گاری فکسنی اش بر گوشه ای از دیوار تکیه زده و در زیر سایه ی آن آرام و با وقار نشسته بود ..
عینک اش را از روی چشمانش برداشت ، لبخندی زد و گفت : فکر می کنم زیاد تر از این ها هم بشیم .. ...
دیگه فریاد " نون خشکی نون خشکی " نمی شنوید .. اون مال قدیما بود ، همون نون خشکی های قدیمی ..

عینک اش را بر چشمانش گذاشت و در کتابی که در دست اش بود آرام آرام غرق شد ..
آن دو نفر به راه خود ادامه دادند ، هر چند قدمی که جلوتر می رفتند تک نگاهی هم به عقب می انداختند و با نگاه های مبهوت از تعجب او را می دریدند تا آن که در انتهای کوچه محو شدند ..
به سوی اش رفتم به او گفتم اجازه هست کنارتون بنشینم ؟
گفت : می بینی .. وسائل پذیرایی همراهم نیست ..
خنده ام گرفت ،
گفت :
بیا بشین .. هرکجا هستم ، باشم ..
زمین مال من است !

گفتم : در تحریف شعر هم تبحر داری ؟
گفت : سهراب تیکه زمینی داشت .. بالاخره در یک جایی ، گوشه ای ، ایستاده بود که چشمش به آسمون افتاد ..
اما من چی ؟ ..
همان گوشه کوچیک ، همان جای مختصر .. همان تیکه زمین ناچیز رو هم ندارم ..

گفتم حالا چی می خونی ؟ خندید و کتابش را به سرعت به پشت ، چپ کرد تا نتوانم عنوانش را بخوانم ..
به چشمانم خیره شد و
گفت : می خواهم اون تیکه زمین رو پیدا کنم !
گفتم : مگر گم شده !
گفت : مگر نمی بینی آواره ام .. !
کجا باید بایستم ..
در کدوم نقطه ..
زیر پایم مطمان نیست .. آسمون رو نمی بینم !
می فهمی !
بله .. بله که گم شده ..
الان وقت دیدن آسمون نیست ..
وقت دیدن زمینه .. !

گفتم : حالا پیدا می شود .. ؟
گفت : با همین کتاب ها و با همین گاریم پیداش می کنم !
گفتم : چقدر طول می کشد ؟
گفت : یک نسل .. حداقل !
گفتم : آن موقع شاید زنده نباشی !
گفت : پسرم زنده است ..
شاید هم ، نوه ام !

لبخندی زد ، و آرام درگوشم گفت : بلند شو وقتم را نگیر یک ربع ، از یک ساعت مطالعه ام تلف شد ..

" محمد نبهان "
1 آوریل 2016



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۰۵
محمد نبهان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.