محمد نبهان

مجموعه دست نوشته های شخصی محمد نبهان

محمد نبهان

مجموعه دست نوشته های شخصی محمد نبهان

محمد نبهان

آنان که خدا را می جویند ، او را می ستایند و درحالی که او را می جویند ، می یابندش و در همان حال که او را می یابند ، می ستایندش !

" آگوستین قدیس - اعترافات "

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

نویسندگان

برای یک فنجان قهوه

شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۴۳ ب.ظ

برایبرای یک فنجان #قهوه 


هنوز نور در پهنه شهر رخنه نکرده بود که از خانه بیرون زدم ، پس از چند ساعت قدم زدن بی هدف ، تابلوی کافه ای در آن سوی خیابان ، توجه ام را جلب کرد ، " #قهوتی " چشمک زنان مرا به سوی خودش کشاند ، اسم عربی اش برایم جالب به نظر می رسید ، یک جوری فضای عمومی شهر ، این روزها مرا غافلگیر می کرد ، گویا زلزله فکری آمده بود .. همه می خواهند چیزی که شبیه خودشان هست باشند ، 

از عرض خیابان گذشتم ، وارد کافه شدم ، سرو صدا و همهمه شدیدی در کافه حکمفرما بود ، در گوشه ای نشستم آن طرف تر بر روی طاقچه ، قناری نارنجی رنگ زیبایی بود که بی صدا اطراف اش را می پایید ، به قفس خیره شدم قناری بیچاره هم مثل من صدایش در نمی آمد او هم  از این همه شلوغی گیج شده بود و  گه گاهی بالا پایین می پرید ..


 دستم را بلند کردم و یک فنجان قهوه طلب کردم ..

چند لحظه بعد پیش خدمت به سوی ام آمد و سرش را نزدیک گوشم آورد و به آرامی گفت : نسکافه و چای هست .. مشکلی نیست !

گفتم : حیف شد ، هوس قهوه کرده بودم

 لبخندی زد و گفت : شرمندم

 از لهجه اش مشخص بود که عرب است ، به آرامی به او گفتم :


هل سمعت هذا المقطع : 

سلمنی النادل فنجان القهوة

فنجان القهوة دوماً.. یسلمنی للصمت

والصمت.. یمل ضجیج المقهى 

( آیا این مقطع رو شنیدی : 

پیشخدمت فنجان قهوه را به من داد 

فنجان قهوه همیشه مرا به سکوت وا می دارد 

و سکوت .. از هیاهوی کافه ملول می شود )


لبخندی زد و گفت : 


والقهوة، لمن یعرفها مثلی ؛ هی أن تصنعها بیدیّک ، 

لا أن تأتیک على طبق ، لأن حامل الطبق هو حامل الکلام، 

والقهوة الأولى یفسدها الکلام الأول لأنها عذراء الصباح الصامت. 

( و قهوه برای کسی که مانند من آن را می شناسد، اینکه آن را با دستت آماده اش کنی و نه آنکه در سینی برایت آورده شود، زیرا آنکه سینی را بلند می کند، حامل سخن است و سخن، نخستین فنجان قهوه را به هم می زند زیراکه بکر و دست نخورده ی صبح ساکت است. )


زبانم بند آمد ، پرسیدم دانشجوی ادبیات #عرب هستی  ؟

لبخندی زد و گفت : نه .. ارشد شیمی ..

گفتم شیمی و #محمود_درویش !!

پرسید رشتت ادبیاته ؟ 

گفتم : نه الکترونیکم ..

 خندید و گفت : #الحمدانی و الکترونیک !! 

به من اشاره کرد که ازجام بلندشم و با صدایی آرامی گفت : یک لحظه بیا دنبالم ،  من هم به دنبال او به راه افتادم ، با هم به آن سوی خیابان رفتیم با یک دکه سیگار فروشی روبه رو شدم که دله سیاه رنگ قهوه اش را روی منقل کنار دکه کارتونی اش گذاشته بود تا آرام آرام قل بخورد ، بوی سحر انگیز قهوه تمام فضای خیابان را پر کرده بود ، او مرا به دوستش معرفی کرد جوان جالبی به نظر می رسید اسمش محمود بود ، به شوخی گفت : من سعدم اما نه اون سعد معروف و این محموده ولی فامیلش درویش نیست همه باهم خندیدیم 

محمود گفت : چشمات دارن با من حرف می زنن ، طالب قهوه ای ! گفتم : بله .. قهوه هست .. !

گفت : دله قهوه رو منقله فنجان کنارش هست اگر دیدی آمدست برای خودت بریز !

خیلی دوستانه با من برخورد کردند احساس کردم آن ها را خیلی وقته که می شناسم ، دیدم سعد و محمود درباره نظریات ارسطو و در نقطه مقابل آن مکیاولی بحث می کنند ، به محمود گفتم : چی می خونی ؟ 

کتاب ' مباحث ' مکیاولی را از روی دکه اش بلند کرد و نشانم داد کتاب را گرفتم نگاهی انداختم ، تورقی کردم ، به او گفتم : منظورم اینه که درس می خوانی ؟ 

محمود : بله ارشد ، نفت امیدیه .. ! 

گفتم تو هم که بیکاری .. از سر ناراحتی سرم را تکان دادم .

محمود دستش را زیر چانه ام گرفت سرم را بلند کرد و گفت :  برادر می دونی چرا تو چنین وضعیتی هستیم ؟ 

می دونی چرا منی که نفت می خونم دارم مضاف بر اون فلسفه مطالعه می کنم و چرا سعد ادبیات و جامع شناسی می خونه !!

 با تعجب گفتم چرا ؟ حتما علاقه دارید .. 

تبسم تلخی در چهراش نقش بست  ، کتاب را از من گرفت و نگاهی به کتاب انداخت ، سرش را بالا آورد و به چشمانم زل زد و گفت : 

اونی که باید می نوشت ننوشت .. 

اونی که باید بنویسه نمی نویسه !

اونی که باید تحلیل کنه شبا در کوچه ها پرسه می زنه .. اونایی که باید جامعه را قلقلک بدن تو خونه هاشون به ظرف شستن و نهایتا بچه داری مشغولن وقت اضافی پیداکنن فیلم ترکی می بینن !

الان چیز هایی مهم تر از نفت هست که نیست ! 

سعد سخن محمود را قطع کرد و گفت : علوم انسانی پیکره جامعه و محتوای اونو تشکیل می ده .. مشکل همین جاست ، اینجاست که باید کم کاری ها جبران بشه .. 

با تعجب به آن ها نگاه کردم و گفتم کار شما نیست متخصصان این علوم باید کار کنن ، شما باید اونا رو بیدار کنیین .. 

نگاه انها اصولی تره و قطعا قلمشان توانا تره .. 

محمود گفت : کسی که دوست داره بخوابه نمیشه جلوشو گرفت .. ما که بیداریم جورشونو می کشیم بیکباره زد زیر خنده و گفت : یادت نره وقتشم داریم ، همه بیکاریم !

گفتم : اخه همه به فکر کار جدی نیستن خصوصا تو فضای علوم انسانی ... نمیدونم شاید همه قرار نیست که فیلسوف بشن و یا روانشناس حرفه ای .. !


سعد گفت : #فلسفه خوان ، #تاریخ خوان ، #روانشناسی خوان و #جغرافی خوان و .. خوان های دیگه نمی خوایم .. توقع ما از عوام اینه که این خوان ها رو داشته باشن .. تازه میشه بشون امید داشت و اونها رو آگاه و هوشیار به حساب اورد ..

 توقع از تحصیلکرده ها این خوان ها نیست ..

 ما فیلسوف می خوایم ما روانشناس می خوایم جامعه شناس ، محلل تاریخ و تفسیر گر ، نقاد اجتماعی  و .. #روشنفکر حقیقی می خوایم .. هست ؟ 

جواب دادم نه متاسفانه .. 


محمود گفت : برادر قهوه ات سرد شد بذار برات عوضش کنم ، فنجان را گرفت و در حالی که به سمت منقل می رفت گفت : محتوا مشکل داره ..  بدنه آسیب دیده .. شاید ما بتونیم کمی قلقلکش بدیم !

در این حین در کافه باز شد صاحب کافه جلو آمد و فریاد زد سعد ... سعد تو بیرون چه غلطی می کنی  .. ! 

سعد از ما عذر خواهی کرد و به سرعت به سوی کافه دوید ..

محمود با نگرانی خاصی دویدن سعد را با چشمانش دنبال کرد من هم نگران شدم که مبادا برایش مشکلی ایجاد کرده باشم ..

پس از کمی مکث قهوه را در فنجان ریخت و به سویم آمد و

گفت : وقتی قهوه سرد میشه باید دوباره اونو جوشوند !

اما بعضیا اونو دور میریزن و با بی حوصله گی تمام دوباره فنجونو با دله گرم روی منقل پر می کنن .. 

ما معتقدیم باید وقت گذاشت ، به همه ظرفیت ها احتیاج داریم و هیچی رو هم دور نمی ریزیم !

به شوخی گفتم .. به نظرت این نگاه تاثیر گذاره .. 

محمود با حالتی از تعجب دست اش را به سوی کافه دراز کرد برگشتم ، سعد بود بله آن چیزی که نگرانش بودم اتفاق افتاده بود سعد با یک کیسه سیاه بیرون می آمد ، به طرفمان آمد نزدیک شد ..و با خنده گفت : اخراج شدم ..

 با شنیدن این حرف آنقدر شرمنده شدم که نمی توانستم سرم را بالا بگیرم ، به سمت کافه رفتم ، سعد با دستش محکم مرا چسبید و گفت کجا ...  ! 

گفتم شرمندم خطای من بود ، باید خودم درستش کنم .. 

سعد گفت : می خوای کمکم کنی کتابایی رو که نیاز نداری برام بیار .. گفتم همین .. 

گفت بله همین ... فردا شب اینجا بساط می کنم .. !

محمود دستش را بر شانه ام گذاشت و گفت : دیدی که چطور تاثیر گذاره .. !

خواستم پول قهوه را حساب کنم ، محمود گفت : بجاش کتاب بیار ، یادت باشه پنج شنبه ها اینجا جمعمون جمعه ، قهوه ، بحث های موضوعی و جدیدا بساط کتاب !

به شوخی گفتم : این همه برای یک فنجان قهوه بود ؟

سعد گفت : 

کم قال لی أطباء القلب ، وهم یدخنون :

 لا تدخِّن ولا تشرب القهوة. وکم مازحتهم :

 الحمار لا یدخن و لا یشرب القهوة ، ولا یکتب !


پزشکان قلب که خود سیگار می کشیدند چقدر به من گفتند : 

سیگار نکش و قهوه ننوش و چقدر با آنها شوخی کرده ام:

خر نه سیگار می کشد و نه قهوه می نوشد و نه می نویسد !


" محمد نبهان ، 12یونیو 2016 " 


پی نوشت : تصویر نقاشی ' #لؤی_کیالی ' یک فنجان #قهوه 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۲۹
محمد نبهان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.